تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

دو ستان عزیز!

این تارنویس برای همیشه بسته شده و نوشتار باقی مانده تنها برای بایگانی است . لذا متون آن از این جا به نشانی زیر منتقل گشته. لطفن روی پیوند زیر کلیک بفرمایید.

 

تارنویس تازه ی سیاه مشق را از این جا ببینید.

 

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

پالتو پوستِ گران­قیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:

ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من می­ریم!»

«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه می­بست و نیم نگاهی به کفش­های واکس نخورده­اش می­کرد، اول زیر لب گفت:

ـ «چشم! با ماشین شما می­ریم!»

و بعد با صدای بلند پاسخ داد:

ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»

صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنه­های کفش «سارینا» در راه پله­ی آپارتمان، حکایت از این داشت که جمله­ی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.

ـ «تو کِی می­خوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»

«آترون» با آن که می­دانست صدایی به گوش همسرش نمی­سد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفش­ها گذشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

تقدیم به همه ی آنان که همیشه آخرین نفر بودند، آخرین انتخاب، و ای بسا که دیرترین انتخاب!

 

توُ لحظه­های زردِ من، که تشنه بود و خسته بود

ثانیه­های رُو به تو، یخ زده بود و بسته بود

 

من از سکوتِ چشم تو، مسافر ِزَمون شدم

گرچه از این حوالی­ام، غریب و بی­نشون شدم

 

آخر قصه یه نفر، می­شه شریکِ کوچ ِباد

دِلو به دریا می­زنه، می­ره و هرگز نمی­یاد

 

همیشه وقتی اومدی، که قصه ها تموم شدن

همیشه وقتی اومدی، که گریه ها حروم شدن

 

همیشه وقتی اومدی، که وقتِ رفتن ِمنه

تموم ِبُغض ِلحظه­ها می­خواد دوباره بشکنه

 

تو اومدی، ولی چه دیر!...توُ فصل برگ­ریز ِمن

نه! دیگه راهی نداره!... باید برَم عزیز ِمن

 

همیشه سقفِ آرزو، اندازه­ی ستاره نیست

فقط بدون؛ نیامدن، همیشه راهِ چاره نیست!

 

واسه عبور آخرم، بهانه­ی سفر،تویی

باید برم عزیزکم؛ که آخرین نفر، تویی!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

در خانه ام، پنجره ای ست که تنها رو به تو باز می شود.

اهل بیابان، آشنای آفتاب است و سوزش و ریگ. دل داده ی آب است و تن خسته ی سراب. سوار بی یار است و سر، به دار. بیابانی، چُگور و چکامه دارد؛ نعره های اش هق هق ِعاشقی ست. دل گویه های اش را به توفان می گوی اد، رنج های اش را به باد.

کویری­ها، زاده­ی سلام­اند و زاینده­ی قیام.

و چه تنهاست آن بیابان­گرد، که در ازدحام خیابان­های شهر، به دنبال روستای عاشقی ست!

چراغ را خاموش کن! شب؛ خوش!

اتاق برای تنهایی و لب­خند، به اندازه­ی کافی، تاریک است. نه من حضور نفس­های داغ تو را گم کرده­ام،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

الهی!

کسی را اسیر ناروا و تهمت نکن!

الهی!

کسی را غریب و رها در غربت نکن!

الهی!

دست دعا به سوی تو بر می­دارم که جز تو در این غریب­ْخانه، کسی را ندارم.

تو رازهای پنهان می­دانی و نامه­های نهان، می­خوانی؛

تو بر اسرار کینه­ای که در سینه­ها ست، آگاهی و بر اقرار سینه­ای که خالی از کینه­هاست، گواهی؛

تو مُهر مِهر بر زبانم می­زنی،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

سلام ایلا!

تو که حرف می­زنی، فکر می­کنم که بهار آمده است. و من هِی بهانه­ی بوی عشق می­گیرم و بوسه. بهانه­های ساده­ی من، بهانه­ی ساده­ی زنده بودن­اند.

سلام زنده­گی!

تو که می­آیی، من مدام، فکر می­کنم که مادرم این­جاست. با سینی­ی چای و لب­خند. و نمی­دانی که چه قدر دل­ام برای حضورش تنگ شده! و من به بهانه­های ساده­ای زنده­ام. بهانه­های ساده­ای از جنس دیدار!

سلام ساده!

تو مثل همه­ی ما هستی. و هیچ کس...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

دخترکم!

بابا برای صبح، خورشید آورده بود، اما گفتی هوای این خانه، عجیب ابری ست. بابا برای­ات، صبح، یک بغل بوسه و آفتاب آورده بود، اما گفتی این­جا، کلاغ­های خزان­زده، قناری گشته­اند.

دخترشادی!

چرا گریه می­کنی؟ هنوز روزهای شاد و سپید در راه است. این باغچه تازه دارد شکوفه می­کند که تگرگ، آن همه خشمگین شده!... نترس!...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:38 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 
 از وقتی دستگاهِ چاقوتیزکنی خرید، کارش دوبرابر شده بود. هم تابِ چرخ را می گرفت و قوس ِآن ها را عین روز اول می ساخت، هم گاه گاه، چاقوهای کـُندِ در و همسایه ها را تیز می کرد. تابگیری، باز یک عایدی ی بخور ونمیری داشت، ولی چاقو تیزکردن، واقعن گدایی بود. اما چه می­شد کرد؟ این روزها مشتری­ی ضامنی و تیزی و قمه، بیش­تر بود تا طالبِ پنچرگیری و تابِ چرخ دوچرخه!

ـ« باز جا شُکرش باقیه این تابگیری دو زار می­ندازه، وگرنه این فِس­فِسه­ی چاقو ـ تو نمیری ـ هیچ انگاری به ما نمی­ماسه!...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 4:48 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

ـ « م... م... من همه­ چیو می... می­دونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من می­دونم تو کشتیش! »

ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا این­جا نبودم دیونه!... من فقط خفه­اش کردم... همین... خیلی حرف می­زد! خیلی!... »

ـ « می... می­دونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف می­زد. ولی تو نباید جلوی دهنشو می­گرفتی! او... اون حق داشت! »

ـ « بی­خیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمی­فهمه من چی کار کردم! بی­خیال! دیگه از شر حرف زدن­های زیادی­ش هم خلاص شدم! »

ـ « آ... آره! ولی تو کشتی­ش! تو! تو نباید این کار رو می­کردی! اون گاهی برات قـ... قصه می­گفت. حالا هیشکی نیس واس­ات قـ... قصه بگه! »

ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستان­های ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوش­حالم که الان تو جهنمه! »...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

بیا از اول مرور کنیم!

آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و کمی نان.

برای سعادت همین­ها بس نیست؟

تمام طول شب را به تو فکر می­کردم. به ساده­ترین بخش از نگاه تو که امتداد تمام نداشته­های من بود. به خاموشی چشم­های­ات ـ تمام طول شب ـ فکر کردم که چه­گونه می­تواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآی­اد؟

ما گرسنه­ایم « ایلا »! ما گرسنه­ایم.

تمام طول شب را به تو فکر کردم و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم و از تمامی « بانو »ها و « خاتون »ها، بگذرم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |