دو ستان عزیز!
این تارنویس برای همیشه بسته شده و نوشتار باقی مانده تنها برای بایگانی است . لذا متون آن از این جا به نشانی زیر منتقل گشته. لطفن روی پیوند زیر کلیک بفرمایید.
تارنویس تازه ی سیاه مشق را از این جا ببینید.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
پالتو پوستِ گرانقیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:
ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من میریم!»
«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه میبست و نیم نگاهی به کفشهای واکس نخوردهاش میکرد، اول زیر لب گفت:
ـ «چشم! با ماشین شما میریم!»
و بعد با صدای بلند پاسخ داد:
ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»
صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنههای کفش «سارینا» در راه پلهی آپارتمان، حکایت از این داشت که جملهی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.
ـ «تو کِی میخوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»
«آترون» با آن که میدانست صدایی به گوش همسرش نمیسد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفشها گذشت...
تقدیم به همه ی آنان که همیشه آخرین نفر بودند، آخرین انتخاب، و ای بسا که دیرترین انتخاب!
توُ لحظههای زردِ من، که تشنه بود و خسته بود
ثانیههای رُو به تو، یخ زده بود و بسته بود
من از سکوتِ چشم تو، مسافر ِزَمون شدم
گرچه از این حوالیام، غریب و بینشون شدم
آخر قصه یه نفر، میشه شریکِ کوچ ِباد
دِلو به دریا میزنه، میره و هرگز نمییاد
همیشه وقتی اومدی، که قصه ها تموم شدن
همیشه وقتی اومدی، که گریه ها حروم شدن
همیشه وقتی اومدی، که وقتِ رفتن ِمنه
تموم ِبُغض ِلحظهها میخواد دوباره بشکنه
تو اومدی، ولی چه دیر!...توُ فصل برگریز ِمن
نه! دیگه راهی نداره!... باید برَم عزیز ِمن
همیشه سقفِ آرزو، اندازهی ستاره نیست
فقط بدون؛ نیامدن، همیشه راهِ چاره نیست!
واسه عبور آخرم، بهانهی سفر،تویی
باید برم عزیزکم؛ که آخرین نفر، تویی!
در خانه ام، پنجره ای ست که تنها رو به تو باز می شود.
اهل بیابان، آشنای آفتاب است و سوزش و ریگ. دل داده ی آب است و تن خسته ی سراب. سوار بی یار است و سر، به دار. بیابانی، چُگور و چکامه دارد؛ نعره های اش هق هق ِعاشقی ست. دل گویه های اش را به توفان می گوی اد، رنج های اش را به باد.
کویریها، زادهی سلاماند و زایندهی قیام.
و چه تنهاست آن بیابانگرد، که در ازدحام خیابانهای شهر، به دنبال روستای عاشقی ست!
چراغ را خاموش کن! شب؛ خوش!
اتاق برای تنهایی و لبخند، به اندازهی کافی، تاریک است. نه من حضور نفسهای داغ تو را گم کردهام،...
الهی!
کسی را اسیر ناروا و تهمت نکن!
الهی!
کسی را غریب و رها در غربت نکن!
الهی!
دست دعا به سوی تو بر میدارم که جز تو در این غریبْخانه، کسی را ندارم.
تو رازهای پنهان میدانی و نامههای نهان، میخوانی؛
تو بر اسرار کینهای که در سینهها ست، آگاهی و بر اقرار سینهای که خالی از کینههاست، گواهی؛
تو مُهر مِهر بر زبانم میزنی،...
سلام ایلا!
تو که حرف میزنی، فکر میکنم که بهار آمده است. و من هِی بهانهی بوی عشق میگیرم و بوسه. بهانههای سادهی من، بهانهی سادهی زنده بودناند.
سلام زندهگی!
تو که میآیی، من مدام، فکر میکنم که مادرم اینجاست. با سینیی چای و لبخند. و نمیدانی که چه قدر دلام برای حضورش تنگ شده! و من به بهانههای سادهای زندهام. بهانههای سادهای از جنس دیدار!
سلام ساده!
دخترکم!
بابا برای صبح، خورشید آورده بود، اما گفتی هوای این خانه، عجیب ابری ست. بابا برایات، صبح، یک بغل بوسه و آفتاب آورده بود، اما گفتی اینجا، کلاغهای خزانزده، قناری گشتهاند.
دخترشادی!
ـ« باز جا شُکرش باقیه این تابگیری دو زار میندازه، وگرنه این فِسفِسهی چاقو ـ تو نمیری ـ هیچ انگاری به ما نمیماسه!...
ـ « م... م... من همه چیو می... میدونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من میدونم تو کشتیش! »
ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا اینجا نبودم دیونه!... من فقط خفهاش کردم... همین... خیلی حرف میزد! خیلی!... »
ـ « می... میدونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف میزد. ولی تو نباید جلوی دهنشو میگرفتی! او... اون حق داشت! »
ـ « بیخیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمیفهمه من چی کار کردم! بیخیال! دیگه از شر حرف زدنهای زیادیش هم خلاص شدم! »
ـ « آ... آره! ولی تو کشتیش! تو! تو نباید این کار رو میکردی! اون گاهی برات قـ... قصه میگفت. حالا هیشکی نیس واسات قـ... قصه بگه! »
ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستانهای ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوشحالم که الان تو جهنمه! »...
بیا از اول مرور کنیم!
آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و کمی نان.
برای سعادت همینها بس نیست؟
تمام طول شب را به تو فکر میکردم. به سادهترین بخش از نگاه تو که امتداد تمام نداشتههای من بود. به خاموشی چشمهایات ـ تمام طول شب ـ فکر کردم که چهگونه میتواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآیاد؟
ما گرسنهایم « ایلا »! ما گرسنهایم.
تمام طول شب را به تو فکر کردم و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم و از تمامی « بانو »ها و « خاتون »ها، بگذرم...