تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

هيچ‌كس نمي‌دانست معجزه شده . حتا « ليلا » هم نمي‌دانست .

در طول اين يك ماه كه بستري شده بودم و اجازه‌ي ملاقات هم نداشتم ، همه از من قطع اميد كرده بودند . آخرين بار كه « ليلا » را ديدم ، خيلي بي‌تابي مي‌كرد . در چشم‌هايش مي‌شد تصوير مرگ خودم را ببينم . آن چشم‌هاي سياه و درشت و زيبا !

  •  

صبحي كه پزشك خبر آزمايش را داد و گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

امروز مرا به صلیب می کشند 

می توانم حدس بزنم که بر فراز صلیب ، چه رنج بی نهایتی را تجربه خواهم کرد . آن رنج عظیمی که تنها مردان واصل و دل دادگان شهید ، بدان دست یافته اند . می توانم حدس بزنم که بر فراز صلیب ، عضلات در هم کوفته و رنجورم ، چه گونه بار تن را تاب نخواهند آورد و میخ های کوفته بر دست و پای ام ، جویبار خون و خستگی خواهد شد . اما من همیشه راه پر رنج تر را برگزیده ام

امروز مرا به صلیب می کشند 

مادرم گفت : آخر تو را اعدام خواهند کرد . تو هیچ گاه اندیشه ای ماننده ی دیگران در سر نداشتی . همواره ساز مخالف زدی و دستانت هیچ زمان جز در هیئت مشتی گره کرده نبود ! تو هیچ گاه نمی توانی مانند دیگران زندگی کنی . عاقبت تو را خواهند کشت و کسی نیست که حرف های ات را دریابد . در تنهایی و غربت و بی همزبانی خواهی سوخت و تا ابد ننگ نامی پلید و دهشت بار را بر دوش خواهی کشید . شحنه ها جا به جا در پی تو می گردند و نام تو را بر هر کوی و برزن فریاد می کنند . دستان خون بار حکومتیان ، جز به خون تو ، سیراب نخواهد گشت . عزیزکم ! خداوند حقی را نیز برای زندگی به تو داده است . این حق از آن همگان است . چرا تو از آن بهره ای نمی جویی ؟ آخر مگر تو چه داری که دیگران ندارند ؟ و تو چه می اندیشی که دیگران بدان نیاندیشیده اند ؟

امروز مرا به صلیب می کشند

 خواهرم – تنها مونس بی همزبانی های من – در حالی که اشک های درخشنده اش را از گونه های رنگ پریده ی خود می سترد ، مرا در آغوش کشید و زمزمه کرد : برادرکم ! زندگی برای دیگران ، عاقبتی جز این نخواهد داشت . دیگران مگر برای تو چه کردند که تو می خواهی برای شان  ، از جان شیرینت بگذری ؟ مگر اینان به چیزی جز خودشان می اندیشیدند ؟ خاطرت هست زمانی که دشمنان در تاراج پیرار ، کودکان شهرهای مرزی را کشتند و مردان را به قتلگاه بردند و زنان را اسیر کردند ؟ تو مدت ها می گریستی . اما همین حکومتیان – که آن روز دست در گریبان دشمن داشتند – امروز ، بر سر یک سفره می نشینند و یکدیگر را دوست می خوانند . کدام یک از آن زنان ، آبروی از کف داده را باز ستاند ؟ کدام یک از آن مردان ، دوباره زنده شد ؟ کدام کودک دوباره هستی یافت ؟ برادرکم ! هیچ کس زندگانی خود را به تو بدهکار نیست که تو زندگی ات را وام پرداخت او کنی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

برای زندگـی ـ این جــا ـ شــعور ممنوع است  

          بــبـنــد پنــجره را ! نور ؛ نور ممنوع است

 

بگو به مُنجیِ عالَم که : گَشتِ بازرســـی ست   

          شب است . وقت گذشته . ظهور ممنوع است

 

بگو که : جاده ی اصلاح ، راه بُن بــست است 

          قـبــول کن که از این جا ، عبور ممنوع است

 

کجاست آن همه وعده ؟ کجاست آن لبخند ؟     

          شــعــار بود که اِعــمـالِ زور ممنوع است ؟

 

اجازه نیست که نزدیکِ هم شــویم . وَ نـــیز     

          نــــگـــاه کــردنِ از راهِ دور ، ممنوع است

 

جــدا شــدیم بــدونِ حــضــورمـان با هم          

          در ایــن طلاقِ غــیابی ، حضور ممنوع است

+ نوشته شده در  85/02/11ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کا ر ؟                      

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش !

یادم نمی رود . آن روزهای اردی بهشت ماه . آن روزهای تردید و دل واپسی . روزهایی که در ستاد انتخاباتی سیدی با ردای سیاه پا گذاشتم و استادم ( آقای ابولقاسم عابدین پور - که هنوز آن روزها نماینده ی مجلس شورای اسلامی نبود - ) چه طور با نا امیدی به من گفت : 

- " بیا آرش جان ! روزی هزار تومان می دهیم . سید زیاد هم وضع مالی اش بد نیست . بالاخره کار است . مطمئن باش جای دوری نمی رود ! سید اولاد پیغمبر است "

... و من آن روز مسوول ستاد جوانان شدم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/02/11ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

چو اشک یاد تو امشب چکید بر بدن­ام

عرق نشست دوباره ـ شدید ـ بر بدن­ام

 

ندیده­ام که بسوزاند اشک، هیچ تنی

مگر ز دیده بریزد اسید، بر بدن­ام؟

 

چو پوست، مانده بر این استخوان پوک شدم

کشید بار غم­ام را، امید، بر بدن­ام

 

به اسم فلسفه­ی شرق و مکتب بودا

چه رنج­ها که نخواهم خرید بر بدن­ام

 

به جز نشان کبودی به نام نامی عشق

کسی جراحت دیگر ندید بر بدن­ام

 

تنی­ست تشنه تن­ام ، تشنه­ی نوازش توست

دوباره دست نخواهی کشید بر بدن­ام؟

 

همیشه با توام ـ آری ـ که خال­کوبِ توام

و نقش توست، چو شعری سپید بر بدن­ام

 

ردا، ردای همیشه است، قد تنهایی­ست

که باز بوی تو خواهد بُرید بر بدن­ام

 

تو نیز جامه قبا کرده­ای لسان­الغیب

چه جامه­هاست که باید درید، بر بدن­ام

+ نوشته شده در  85/02/11ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |