هيچكس نميدانست معجزه شده . حتا « ليلا » هم نميدانست .
در طول اين يك ماه كه بستري شده بودم و اجازهي ملاقات هم نداشتم ، همه از من قطع اميد كرده بودند . آخرين بار كه « ليلا » را ديدم ، خيلي بيتابي ميكرد . در چشمهايش ميشد تصوير مرگ خودم را ببينم . آن چشمهاي سياه و درشت و زيبا !
صبحي كه پزشك خبر آزمايش را داد و گفت :
امروز مرا به صلیب می کشند
می توانم حدس بزنم که بر فراز صلیب ، چه رنج بی نهایتی را تجربه خواهم کرد . آن رنج عظیمی که تنها مردان واصل و دل دادگان شهید ، بدان دست یافته اند . می توانم حدس بزنم که بر فراز صلیب ، عضلات در هم کوفته و رنجورم ، چه گونه بار تن را تاب نخواهند آورد و میخ های کوفته بر دست و پای ام ، جویبار خون و خستگی خواهد شد . اما من همیشه راه پر رنج تر را برگزیده ام
امروز مرا به صلیب می کشند
مادرم گفت : آخر تو را اعدام خواهند کرد . تو هیچ گاه اندیشه ای ماننده ی دیگران در سر نداشتی . همواره ساز مخالف زدی و دستانت هیچ زمان جز در هیئت مشتی گره کرده نبود ! تو هیچ گاه نمی توانی مانند دیگران زندگی کنی . عاقبت تو را خواهند کشت و کسی نیست که حرف های ات را دریابد . در تنهایی و غربت و بی همزبانی خواهی سوخت و تا ابد ننگ نامی پلید و دهشت بار را بر دوش خواهی کشید . شحنه ها جا به جا در پی تو می گردند و نام تو را بر هر کوی و برزن فریاد می کنند . دستان خون بار حکومتیان ، جز به خون تو ، سیراب نخواهد گشت . عزیزکم ! خداوند حقی را نیز برای زندگی به تو داده است . این حق از آن همگان است . چرا تو از آن بهره ای نمی جویی ؟ آخر مگر تو چه داری که دیگران ندارند ؟ و تو چه می اندیشی که دیگران بدان نیاندیشیده اند ؟
امروز مرا به صلیب می کشند
خواهرم – تنها مونس بی همزبانی های من – در حالی که اشک های درخشنده اش را از گونه های رنگ پریده ی خود می سترد ، مرا در آغوش کشید و زمزمه کرد : برادرکم ! زندگی برای دیگران ، عاقبتی جز این نخواهد داشت . دیگران مگر برای تو چه کردند که تو می خواهی برای شان ، از جان شیرینت بگذری ؟ مگر اینان به چیزی جز خودشان می اندیشیدند ؟ خاطرت هست زمانی که دشمنان در تاراج پیرار ، کودکان شهرهای مرزی را کشتند و مردان را به قتلگاه بردند و زنان را اسیر کردند ؟ تو مدت ها می گریستی . اما همین حکومتیان – که آن روز دست در گریبان دشمن داشتند – امروز ، بر سر یک سفره می نشینند و یکدیگر را دوست می خوانند . کدام یک از آن زنان ، آبروی از کف داده را باز ستاند ؟ کدام یک از آن مردان ، دوباره زنده شد ؟ کدام کودک دوباره هستی یافت ؟ برادرکم ! هیچ کس زندگانی خود را به تو بدهکار نیست که تو زندگی ات را وام پرداخت او کنی ...
برای زندگـی ـ این جــا ـ شــعور ممنوع است
بــبـنــد پنــجره را ! نور ؛ نور ممنوع است
بگو به مُنجیِ عالَم که : گَشتِ بازرســـی ست
شب است . وقت گذشته . ظهور ممنوع است
بگو که : جاده ی اصلاح ، راه بُن بــست است
قـبــول کن که از این جا ، عبور ممنوع است
کجاست آن همه وعده ؟ کجاست آن لبخند ؟
شــعــار بود که اِعــمـالِ زور ممنوع است ؟
اجازه نیست که نزدیکِ هم شــویم . وَ نـــیز
نــــگـــاه کــردنِ از راهِ دور ، ممنوع است
جــدا شــدیم بــدونِ حــضــورمـان با هم
در ایــن طلاقِ غــیابی ، حضور ممنوع است
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کا ر ؟
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش !
یادم نمی رود . آن روزهای اردی بهشت ماه . آن روزهای تردید و دل واپسی . روزهایی که در ستاد انتخاباتی سیدی با ردای سیاه پا گذاشتم و استادم ( آقای ابولقاسم عابدین پور - که هنوز آن روزها نماینده ی مجلس شورای اسلامی نبود - ) چه طور با نا امیدی به من گفت :
- " بیا آرش جان ! روزی هزار تومان می دهیم . سید زیاد هم وضع مالی اش بد نیست . بالاخره کار است . مطمئن باش جای دوری نمی رود ! سید اولاد پیغمبر است "
... و من آن روز مسوول ستاد جوانان شدم ...
چو اشک یاد تو امشب چکید بر بدنام
عرق نشست دوباره ـ شدید ـ بر بدنام
ندیدهام که بسوزاند اشک، هیچ تنی
مگر ز دیده بریزد اسید، بر بدنام؟
چو پوست، مانده بر این استخوان پوک شدم
کشید بار غمام را، امید، بر بدنام
به اسم فلسفهی شرق و مکتب بودا
چه رنجها که نخواهم خرید بر بدنام
به جز نشان کبودی به نام نامی عشق
کسی جراحت دیگر ندید بر بدنام
تنیست تشنه تنام ، تشنهی نوازش توست
دوباره دست نخواهی کشید بر بدنام؟
همیشه با توام ـ آری ـ که خالکوبِ توام
و نقش توست، چو شعری سپید بر بدنام
ردا، ردای همیشه است، قد تنهاییست
که باز بوی تو خواهد بُرید بر بدنام
تو نیز جامه قبا کردهای لسانالغیب
چه جامههاست که باید درید، بر بدنام