هنوز ، امروز نديدمش ؛ دردش را پنهان نميكند . حتما نشسته و كاسه ي دستش را ـ بيهيچ ـ كشيده تا هركس :
ـ « كمك كنيد » !
بيتفاوت رد ميشوند ؛ مردمي كه او را نميشناسند و او بي تفاوت نشسته كه مردم را نميشناسد :
ـ « كمك كنيد » !
***
سرما بود .آن روز گربههاي خانه ي ما يخ زده بودند .همه يخ زده بودند و چشمانشان چون برادههاي شيشه ـ برّاق ـ رو به سرما ، گشوده مانده بود . چه قدر ميشد وحشتناك تر از اين باشند ! دندانهايشان را مي شد شمرد
***
مادرم گفت :