تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

هنوز ، امروز نديدمش ؛ دردش را پنهان نمي‌كند . حتما نشسته و كاسه ‌ي دستش را ـ بي‌هيچ ـ كشيده تا هركس :

ـ « كمك كنيد » !

بي‌تفاوت رد مي‌شوند ؛ مردمي كه او را نمي‌شناسند و او بي‌ تفاوت نشسته كه مردم را نمي‌شناسد :

ـ « كمك كنيد » !

***

سرما بود .آن روز گربه‌هاي خانه ‌ي ما يخ زده بودند .همه يخ زده بودند و چشمانشان چون براده‌هاي شيشه  ـ  برّاق  ـ  رو به سرما ، گشوده مانده بود . چه ‌قدر مي‌شد وحشتناك ‌تر از اين باشند ! دندان‌هايشان را مي‌ شد شمرد

***

مادرم گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/02/29ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |