امشب ، هشت نفر بودیم با پنج گیتار ...
***
غرق در دود سیگار و نور ملایم چراغی کم سو ؛ انبوهی از یادگارهای گذشته و سرشار از شعر و موسیقی ...
***
هشت دنیا خاطره ...
***
هر کدام ، نوایی را زمزمه می کرد و هر کس ، یادمانی را می گریست . هشت نفر بودیم و پنج گیتار ... و من ، سوزناک ترین ترانه های زنده گی ام را زمزمه می کردم ... اما شاد !
***
هشت نفر بودیم ... عاشق .
اما همه دور ... همه دیر ...
***
پاسی از شب گذشته بود . وقتی به خانه باز می گشتم ، اندیشیدم ؛ « تنها ما هشت نفر بودیم و پنج گیتار و انبوهی از ته سیگارهای به جا مانده از ترانه های پیاپی ! ... یعنی زنده گی به همین ساده گی با خوشبختی ، پیوند می خورد ؟ ... »
***
با پیشکش درودهای ایرانی : آرش خیرآبادی