گفت :
ـ « عاشق شده ای ؟ »
...
بعد هم ساکت شد .
و دگر هیچ نگفت ...
رفت و یک گوشه ، نشست .
و سکوتی که در آن ثانیه ها را می کشت ،
با نم اشک ،
شکست .
***
من در آن آینه ی رنج که از دیده ی او می بارید ،
قلب خود را دیدم
که چه سان می لغزید !
که چه سان می افتاد !
که چه سان می لرزید !
و نگاه ام به نگاه اش می گفت :
ـ « آه ! بانوی سپید !
مدتی چشم بدار !
که سفر ، ثانیه ها را به تو می بخشد باز ،
که زمان ، مرثیه ام را
ـ همه اشک ـ
می سراید ، ز آغاز ! »
***
و سکوت ...
... و سکوت ...
باز هم اشک فرو می بارید .
***
با نگاه ام به نگاه اش ، گفتم :
ـ « خانه اش ویران باد !
این سفر ، فرصت بسیار من است ،
راه ، اجبار من است ! »
***
و به تکرار ، چنین خواند که :
ـ « عاشق شده ای ؟ »
پس دگر ساکت ماند ...
چشم های اش را بست ،
با نم اشک ،
شکست .
با پیشکش درودهای ایرانی : آرش خیرآبادی