ترجمهی انجیلهایی که در ایران قابل دسترس است، ترجمههای به شدت ضعیف و از سر بیذوقی ست. گهگاه شما به چند جملهی زیبا بر میخورید که خواندنش، به دل مینشیند ولی همانها هم معدود و کم هستند. چرا که مترجمین، اکثرن از روی نسخهی « انگلیسی » کتاب عهد جدید دست به کار ترجمه میزنند و این ترجمهها نیز ـ خود ـ از روی نسخههای یونانی به طبع رسیدهاند. کمتر ترجمهای هست که از روی نسخههای « عبری » در دسترس باشد. نسخههای عبری [ به زبان سامی، یعنی زبانی که عیسا به آن سخن میگفته ] دارای ظرایف و لطایف خاصیاند که هرکدامشان، در ترجمه، باعث زیباتر شدن متن میشود.
من متاسفانه نتوانستهام هنوز نسخهی معتبر و قابل دسترسی از ترجمههای عبری راپیدا کنم که دست کم به عربی برگردانده شده باشد. چون باز هم میشد با قیاس ترجمهی عربی و انگلیسی، به برخی نکات ریز و ظریف پی برد که به کار زیباتر شدن کلام میخورد.
این متن، ترجمهی انگلیسی یکی از قدیمترین متون « یونانی » به زبان انگلیسی ست که بسیار روان و خوب ترجمه شده و واژههای انگلیسی، در سطح مناسبی از فهم عامه قرار دارند که برای مترجمی تازهکار و کمتجربه مثل من، مفید است. اما آنچه که ترجمهی فارسی مرا با دیگر ترجمههای موجود متفاوت میسازد، تقسیم بندیهای اناجیل و هم دسترسی به ترجمهای خوب از زبان عربی [ و نه عبری ] ست. از قیاس دو ترجمه، حاصل زیبایی به دست آمده که این متن را با دیگر متنهای موجود در ایران، و میان فارسی زبانان، متمایز میسازد.
به عنوان مثال در ترجمههای موجود در ایران، بخش 15 از انجیل « یوحنا » دارای 16 آیه است که در این نسخه، دارای 17 آیه میباشد و درست هم هست. چرا که نخستین آیه از بخش بعدی [ یعنی بخش 16 ] در حقیقت، ادامهی بخش 15 است که در ترجمههای پارسی، به آن دقت نشده و در ابتدای بخش بعدی آمده که اشتباه است و خواننده در مییابد که این جمله ارتباط معنایی با ادامهی آن ندارد.
سعی بر این بوده تا جنبهی ایرانی و فرهنگ ایرانی نیز در واژهها رعایت شود تا مسیحیان ایرانی تبار، با سلسله واژههایی آشنا و صمیمی روبه رو شوند و از خواندن آن، لذت ببرند.
هرجا که صلاح بر تشریح بیشتر و بسط کلام در جهت ایجاد فضایی روشنتر از واژهها و جملات بوده، رنگ نوشتار اندکی تغییر کرده و نارنجی شده است تا خوانندهی دقیق بداند، این بخش از ترجمه، برای ایجاد فضای مناسب فکری و روانی جملات آمده.
اینک به دو بخش از ترجمهی انجیل « یوحنا » و « لوقا » اشاره میشود:
سردار!
خائن جماعت، خیانتش را به هفت کوچه آن طرفتر میشود بو کشید. کجا نشستهای به سکوت؟ اینها که بالشان دادی، حالا به خیانت پَر میزنند؛ که رسم یکه سوارن همیشه همین است؛
« با سلام ِ دوستی میآیاند، با وداع ِ خیانت میروند »
دست مریزاد سردار!
دست مریزاد، که مار به آستین ِ دوستی پروراندی، روزگار غریبهگی را، تا شبِ تیره، چاهات شوند، نه چراغ راهات!... این پیشتاب و آن پاتاب، برخیز و از گندآبهی نقابشان بگذر!
رو به دشت کردن و یکه تازیدن، بهتر از ماندن به جماعتِ خائن و پشتِ دستِ حسرت به دندان گزیدن است.
جماعتی که جمع ِ دوستان بود؛ به چه خار ِ چشمات شد؟ سیه چشم !
یکه سوار!
خان به خانزادهگی، میدان ِ باز نداده رعیت را که رعیت نان ِ دلهره قاطـُق ِ خون کند، سد از پلوی بیپروایی، خوشتر که به قیمهی قیام، قاتی.
زین و یراق به چه انداختی در این اطراق؟ که طایفهی بسته، مجال اگر بیابد، چیزی جز داد و قال نمیداند. جماعتِ این اطراف، به بوی ِ باروت و تختهی تابوت خوتر گرفته تا مزهی قوت و آزادی ِ چون یاقوت.
یکه!
خیز و شو از این معرکه که شنا به آتش، ققنوس را خواندهاند. نه تو آتشی که شعله میکشی. اینها به نور تو چه نیاز دارند؟ که سوز ِ تو سازگارتر است، جماعت خام را.
حنجره به حق اینها خنجر میزنی؟ خویش به ریش ِاینها پریش میکنی؟
برادر جان! قوم ِ بی بُنیه را که دست نمیگیرند! عصا میدهند...
« نعمان » ظرف غذایاش را جلو آورد تا « ساره » آن را از برنج دیشب، پر کند. گرچه چیزی هم نمانده بود، ولی میشد با آن، یک روز دیگر، جلوی گرسنهگی را گرفت.
ـ « ممنون! »
و بدون آن که منتظر جوابی از سوی از همسرش باشد، بشقاب چرکمُردهی غذا را روبهرویاش گذاشت؛
ـ « بسم الله الر حمن الر حیم »
« ساره » به عادت همیشه، منتظر ماند تا اولین لقمه از گلوی همسرش پایین برود و بعد، شروع به خوردن کند. با آن که سه روز به هیچ چیزی لب نزده بود، ولی باز هم احساس میکرد سیر است. این اواخر از گرسنهگی لذت میبرد. دوست نداشت حتا آب بخورد. بوی چای دم کرده، غذای سرخ کردنی صاحبخانهی طبقهی بالا، بوی عرق لباسهای « نعمان »، همه، حالاش را به هم میزد.
زن صاحب خانه میگفت نشانههای آبستی ست، ولی او دیگر ماهها میگذشت که با « نعمان » نخوابیده بود. وقت نمیشد. زمانی که شوهرش از نانوایی برمیگشت، رمقی برایاش نمیماند که بخواهد با زنش، همبستر شود.
«نعمان» برنامهی مشخصی داشت؛ وقتی به خانه میرسید، مدتی روزنامه را ـ که هر شب زن صاحبخانه بعد از خواندن «آقا» به آنها میداد ـ مرور میکرد، نفرینی زیر لب میآورد، شامی میخورد و بعد میخوابید. یک روز تاخیر و غیبت، میتوانست به بهای از دست دادن کارش تمام شود. آن هم کاری که بعد از دو سال، رو به راه شده بود. با چه قدر خواهش و التماس. با چه قدر ضمانت و سفارش. و انصافن «آقا» در این یک مورد، خیلی کمکشان کرد.
ـ « سیری؟ چرا چیزی نمیخوری؟ چرا این طور به من خیره شدی؟ »...
مُ ره عاشــق مُکنــی، واز که نـُــگات، گل مُکـُنه
ا َدَمــه خـُـل مِــخِـه تــا خـُـلگـیـریات، گل مُکـُنه
[منو عاشق می کنی، باز که نگاهت گل می کنه / آدم دیوانه می خواد وقتی که دیوانه بازیهات گل میکنه]
مُ مُـگـُم ســی سَلــَه عمرُم مِره، خـُردو که نِیْا ُم
تو بــه بیس پَیـْن سَـلـَهگی، بچـهگـیات گل مُکـُنه
[من میگم سی ساله از عمرم رفته، کوچک که نیستم. / تو توی بیست و پنج سالهگی، بچه بازیهات گل میکنه]
واز که پوستِ تو به دَبّاغ خانــِه کـارش مِکِشــه
نــوبــتـی بـا مُ کــه شــد، دلبــریــات گل مُکـُنه؟
[دوباره که پوست تو کارش به دباغخونه (کارگاه چرمسازی) میکشه. / وقتی نوبت من رسید، دلبریهات گل میکنه؟ ]
گورْبـابـای همسـایهتا، که تُ رْ مِگِه: «غیرتیا ُم»
مُ مُــرُم بـِشِـش مُگـُم:« گـور ِ بابات، گل مُکـُنه!»
گورپدر همسایه تون که به تو میگه: «من غیرتی هستم» / من میرم بهش میگم: «گورپدرت که غیرتت گل میکنه!»]
تـو جماعت، دیگه هـم تـو نِمـِخـِه قارتی بییهیْ
هـم فقــظ بـا مُ یــکــی، جـــواتـیــات گل مُکـُنه؟
[توی این مردم، دیگه لازم نیست تو یکی برای من چاخان کنی! (قارتی آمدن در اصل از لهجهی سبزواری است به معنای خالی بندی/ بییهی: بیایی) / فقط با من هست که ا ُمُل میشی؟]
خوشکلی، خوش بر و برویی، مِدِنم! فقظ بُگو؛
کِی او اخلاقای ِ بی رینگ وریات گل مُکـُنه؟
[هم خوشگلی. هم خوش اندامی. می دونم. فقط بگو/ چه وقتی اون اخلاقای بدون رنگ و ریات، گل میکنه؟]
موهـاتِ مـش زدی، ناخـنـاتِ هم لاک مِزنی
مُ فقـظ منتـظـرم، کِـی قــُپُکـــات گل مُکـُنه؟
[موهاتو مش زدی. به ناخنات هم لاک میزنی. / من فقط منتظر هستم که چه وقتی لـُپهات گل میکنه؟]
مُ خودُم ختـم ِ خِلافـُم ـ یـَرَه ـ یَک دسـتی نِـزن
به چی عقلیتْ جلو مُ، تیزگیریات گل مُکـُنه؟
[من خودم آخر همهی خلافکاری هستم ـ یارو!ـ به من کلک نزن! / با چه عقلی جلوی من، تیزبازی و زرنگیهات گل میکنه؟]
کور ِ هَف جَتّا ُم اگه بشه به هیزی مِزنه
تا تو جمع مردا واز هیزگیریات گل مُکـُنه
[اگر کوری باشه که هفت جد و آبادش هم کور باشن، هیز میشه / وقتی تو توی جمعهای مردونه، باز چشمچرونی و هیزی میکنی!]
یَـک دَفـِه اگـه کـه زیـر چَغـَنِت مُش بـزنـُم
توی او کِلِـّه همه حُجب و حِیات گل مُکـُنه
[یک بار اگر با مشت زیر چونهات بزنم / توی سرت، حجب و حیا، دوباره گل میکنه ( و آدم میشی)].
قسـمـتِ دسـتِ هـمو چَپـَرْ چـُلاقی، عاقـبـت
سیب سرخیا ُم اگه رو گونههات گل مُکـُنه
[عاقبت سهم یک آدم چلاق و کج و کوله میشی. / اگر سیب سرخی هم روی گونههات گل میکنه ( مثلی قدیمی هست که میگه: سیب سرخ واسه دست چلاقه)].
.
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی