تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

ـ « م... م... من همه­ چیو می... می­دونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من می­دونم تو کشتیش! »

ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا این­جا نبودم دیونه!... من فقط خفه­اش کردم... همین... خیلی حرف می­زد! خیلی!... »

ـ « می... می­دونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف می­زد. ولی تو نباید جلوی دهنشو می­گرفتی! او... اون حق داشت! »

ـ « بی­خیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمی­فهمه من چی کار کردم! بی­خیال! دیگه از شر حرف زدن­های زیادی­ش هم خلاص شدم! »

ـ « آ... آره! ولی تو کشتی­ش! تو! تو نباید این کار رو می­کردی! اون گاهی برات قـ... قصه می­گفت. حالا هیشکی نیس واس­ات قـ... قصه بگه! »

ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستان­های ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوش­حالم که الان تو جهنمه! »...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

بیا از اول مرور کنیم!

آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و کمی نان.

برای سعادت همین­ها بس نیست؟

تمام طول شب را به تو فکر می­کردم. به ساده­ترین بخش از نگاه تو که امتداد تمام نداشته­های من بود. به خاموشی چشم­های­ات ـ تمام طول شب ـ فکر کردم که چه­گونه می­تواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآی­اد؟

ما گرسنه­ایم « ایلا »! ما گرسنه­ایم.

تمام طول شب را به تو فکر کردم و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم و از تمامی « بانو »ها و « خاتون »ها، بگذرم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

چه طور می­شود عاشق نبود؟

خط در میان ِهمه­ی نوشته­های ِمن، عشق است؛ عشق. و نذر کرده­ام یک روز که چشم­های تو را نوشیدم، به تمام کبوتران حرم­های اجابت، دانه­ی لبخند دهم...

چه طور می­شود آخر، عاشق نبود؟

سخت­ترین انسان­ نیز، در گزینش ِلبخندی بلند و صَخره­ی سنگ؛ دل­داده­ی لبخند است.

من ـ که تمام ثانیه­های­ام را با عشق، می­خواستم ـ چه­گونه در این برهوتِِ بی­لبخندی، به دامان ِسنگ­واره­­ها بیآویزم؟

چه طور می­شود آخر؟

سخت نیست. آزمون کن! بیا دست­های­مان را به یکدیگر دهیم و با عمیق­ترین نگاهی که می­شناسیم، در روح ِهم، شناور شویم...

سخت نیست. آزمون کن! بیا کنار هم به­ایستیم و شانه­هامان را به یکدیگر آغشته کنیم؛ و در افق، پی ِخورشید بگردیم...

سخت نیست. آزمون کن! بیا لذتِ دیدار را میان ِ دوچای و چهار قند، با شعر و ترانه، سرشار سازیم وشب را هزارساعت کنیم!...

چه طور می­شود آخر، عاشق نبود؟

ببین! خیابان ِدرازی ست که ما را تا انتهای ِآن درختان ِسپیدار، همراه است.

سنگ­فرش ِخیابان؛ عبور ِ گــَه­گــُدار ِعابری ناآشنا؛ حضور ِباد؛ و سینه­ها سخنی که در تنهایی خویش، برای ِخویش می­گفتیم را به اشتراک خواهیم گذاشت... عاشقی پس چیست؟

چه طور می­شود عاشق نبود؟

وقتی می­توان برای ساده­ترین غزل­های ِشباهنگام، زیباترین تعبیرها را به بوسه و نگاه، آراست؛ مگر چیزی جز عشق، باقی می­ماند؟

چه­گونه مرا عاشق کردی ای عشق؟ چرا تو، این سان به من دل نمی­بندی؟ چه نسبتی ست میان ِ آن کس که مهر می­وَرزَد و مهر می­بازَد؟ چه نسبتی ست میان ِ آن کس که می­گریَد و آن کس که می­گِریاند؟...

و در این تقسیم ِنامساوی، چرا همواره سهم ِمن، مهرورزیدن و گریستن است؟

.

چه طور می­شود این گونه سنگ مانـْد؟

وقتی به چشم­های من نگاه می­کنی، آیا ـ هیچ ـ در تو شراره­ی شیدایی، در نمی­گیرد؟

وقتی به چشم­های من خیره می­شوی، ـ هیچ ـ دل­ات نمی­لرزَد؟

وقتی به چشم­های من می­نگری، تن­ات داغ نمی­شود؟ گــُر نمی­گیرد؟

چه طور می­شود این گونه سنگ بود؟

من با تمام ِوجودم در تو خیره می­شوم؛ با تمام آن­چه که می­دانم، از تو می­نویسم، می­سُرای­ام، می­گوی­ام، می­خوانم؛ و تو این سان سرد ویخ­آگین، در من ایستاده­ای!...

چرا پیامبر ِعشق در تو اعجاز نمی­تواند کرد؟

چرا خدا نیز در آفرینش ِقلبِ سنگی­ات، سخت­ترین طلسم­های ناگشوده را نهاده است؟

در تو کدامین شیطان است که این گونه به قدرت و تسلط، عیسای ِهستی­بخش ِعشق را، به عَجز کشیده است؟

سنگین و سنگ، سنگین و سنگ؛...

اما همیشه به یادآر که؛

انسان، در نهانی­ترین زاویه­ی قلبش، همواره برای غرور، جایی گذاشته است.

عاشق نباش؛ اِصراری نیست!… مغرور خواهم ماند.

.

با پیش­کش درودهای ایرانی
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

وقتی نمی‌شود گریه كرد، همه شاعر می‌شوند و او شاعرتر مردی در هجوم یگانه­گی بود كه در پستوی هزار توی چاردیوار‌ش ـ شكسته ـ به زخم‌های كهنه می‌اندیش­اید. چه هول انگیز زخمی بر گُرده و هراس‌انگیز جراحتی بر سینه‌اش!

تالاب خون ـ فرش گستریده‌ی اتاق ـ آیینه‌ای رو به رو بر هر آن چه كه نادیدنی ست، سرخ و شفاف.

نیمی گرگ، نیمی انسان، در آیینه‌ی خون رنگ­اش، دال شد و گریه را شعر كرد.

خسته از هر آن چه كه پیرامن­اش ؛ هستی و خسته‌تر از هر آن چه درون­اش ؛ روح و سقف‌آویز نجات ـ ریسمانی ـ كه بر چارپایه‌ای چوبین، سجودی ابدی داشت؛ و چه بی‌رحمانه‌اش می‌نگریست!

نیمی گرگ؛ نیمی انسان به قصد ریسمان و گلو، الف گشت و در امتداد سقف‌آویز رقصید. زخمی بر گُرده، زخمی بر سینه. لب­خند بر لب­خند: آیینه‌ی خون رنگ گستریده را به عكس خویش شكست و حاصل؛ تهی.

بر این دست مردان بسیار كه در امتداد طنابی تهی گشت­اند و او كابوس رقص را برآشفت.

عرق بر شیارهای خسته‌ی صورت­اش، جوی‌های ملامت و وحشت.

وقتی نمی‌شود رقصید، همه می‌خواب­اند. افتاده بر آیینه‌اش ـ رو به رو ـ خاك‌آب را دل باز كرد و در بطن مادر گور، كودك گشت.

خاك پشته‌ حاصلش؛ ریواس.

بر این دست، مردان بسیار كه مادر گور را كودك‌اند و او هراس كودكی را برآشفت.

زخمی بر سینه، زخمی بر گُرده. امتداد هستی را پس و پیش، ترانه و شراب كرد. و او شاعرتر مردی در هجوم یگانه­گی بود.

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

این اشتهای شکستن، در تو که سیری ندارد!        

یک شیشه مانده ست و یک سنگ. تصمیم گیری ندارد!

 

من آخرین شیشه هستم. بشکن که پیروز باشی!

پیکارِ سنگ است و شیشه. شرطِ دلیری ندارد  

 

پای از گلیم­ات برون کن! آسوده باش! این من­ام. من

مردِ فقیری که حتا، فرشی حصیری ندارد

 

دامی که در آن فتادم، مرگ است. مرگ است. مرگ است

آخر در این دام بودن، نامِ «اسیری» ندارد!

 

بودم جوان، پیر گشتم. دَردِ «نداری» مرا کشت

در من جوانی­ی این دَرد، انگار پیری ندارد!

 

«کِی­آرش» از راه آمد. تورانیان شاد باشید!

آخر کمان دارِ ایران، در چله، تیری ندارد

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

در جمع گریه کردم و تنها گریست­ام           

هر جا که فکر می­کنی، آن­جا گریست­ام

 

تا سکه­ای به کاسه­ی صبرم بیافکنی           

من آبرویِ رفته­ی خود را، گریست­ام

 

این روزها به یادِ تو و لحظه­های خوب                 

یا در سکوت منتظرم، یا گریست­ام

 

تنها نه در برابر تو گریه کرده­ام                

من روبه­روی آینه حتا گریست­ام

 

تا گریه­ها تداعی­ی نام مرا کن­اند               

در پیشِ چشم مردم دنیا، گریست­ام

 

این جا بهای گریه، فقط خنده است و بس              

لب­خند می­زنم که بی­جا گریست­ام!

 

زیبای من! به نام تو آغاز می­کنم               

زیبا شکست خوردم و زیبا گریست­ام

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

زان همه رویا که در سر بود، خوابی ماند و هیچ        

تشنه­گی ماند و بیابان  و سـرابی مانــد و هیچ

 

از شـکوهِ ســر بــه داران، داستانی ماند و بس  

چوبه­هایِ دارِ بر پـا و طنابــی مانــد و هیچ

 

از تمامِ لحظه­های خوبِ دیــروزی که رفــت    

عکس­هایِ یادگاری ماند و قابی ماند و هیچ

 

چادرِ شــب، دخترِ خورشــید را در بـر گرفت   

از مسلمانی فقط  حُکم حجابی مانــد و هیچ

 

هر چه بر ما رفت، بر ما رفت؛ جای شِکوِه نیست       

مانده امیّدی،  اگر روز حسابی مانــد و، هیچ

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

به امیدِ آن که بی یار، کــسی نمانــده باشد       

و برای هــیــچ مرغــی، قــفــسی نمانده باشد

 

به امید آن که ـ شایــد ـ به دلیــلِ تازیانــه        

اثــرِ کـبود  ظـلمی،  ز کـسـی نمانده باشد

 

نه ترانه­ای بمیرد. نه صــدا ســکوت گـیرد      

سر کوی مِی­فروشــان، عَســَســی نمانده باشد

 

نچشــیده­ام گــناهی و از آن هــراســناکم          

که به شاخسار، «سیبِ هوس»ی، نمانده باشد

 

ز ظهور مُنجیِ خود، نگــران نباشــم. امــا      

نگرانِ عمرِ خویش­ام؛ نَفـَـسی نمانــده باشــد!

 

همه شایعه ست این­جا که: زشب بسی نمانده    

من امــیدوارم ـ آری ـ که بـسی نــمانــده باشد

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

دیدید که یک چلچله بر بام نداریم؟                

ما این همه گفت­ایم که: اعدام نداریم!

 

گفت­ایم: نریزید! نگــیرید! نبندید!                 

این قدر قصاوت که در اسلام نـداریم

 

با ما سخن هزل ز پرواز نـگوی­اید!              

آزادی و پــرواز کــه در دام نداریم!

 

گفت­اید که: مردم همه­گی کامروای­اند            

گفت­اید که: یک کودک ناکام، نداریم

 

گفت­اید که: مــا وارثِ پیغامبران­ایم               

گــفت­اید و نگفت­اید که: پیغام نداریم

 

آغاز نــگشــت­اید که انــجام بگیرید               

ما نــیــز از آغــاز، سرانجام نداریم

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

دیـــوارها بلنـــد، و ســـقفی بلــندتر

بندی به دست و پاست، زِ زنجیر بـَـندتر

 

گویی ستاره، ماه، در این آسمان کم­اند

امشب مگر که شب شده گیسو کمــندتر

 

گشت آن شمیمِ دل­کشِ نیلوفری که بـود

از بـــویِ گَندِ مُرده­ی مرداب، گــندتر

 

چندی سکوت. چندِ دگر نیز هم سکوت

زین چند سال هم گـــذرد سال، چندتر

 

هرگز عسل ز جام اسارت نخـــورده­ام

گو: شوکران بریز! که قندی­ست قندتر

 

زرتشت مُرده. کوه، ز فرزند، خالی اسـت

کوهـــی دگر بجوی که باشد ســهندتر

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

تمام مدعیان، عاقبت کنار کشیدند

و آن کسی که به جا ماند را به دار کشیدند

 

حضورِ شانه­ی این شهر، زیرِ بار، تهی گشت

که شانه­های خدا را، به زیـــرِ بار کشیدند

 

به اسم آن کـه مبادا نظر خورند گیاهان

بـــه گـِـردِ باغچه­مان، سیم خاردار کشیدند

 

برای امـنیتِ شهر، گـِردِ مرد و زن­اش نیز

به اجتهاد بـزرگان خود، حصار کشیدند

 

که تا امـیدِ به مُنجی، میان خَلق بمیرد

بَدَل سـوار شـدند و خـَطِ غبار کشیدند

 

تمام همتشان صرفِ خواب گشت و خموشی

چه اشتباه بزرگی! که ـ خود ـ هَوار

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

چو اشک یاد تو امشب چکید بر بدن­ام

عرق نشست دوباره ـ شدید ـ بر بدن­ام

 

ندیده­ام که بسوزاند اشک، هیچ تنی

مگر ز دیده بریزد اسید، بر بدن­ام؟

 

چو پوست، مانده بر این استخوان پوک شدم

کشید بار غم­ام را، امید، بر بدن­ام

 

به اسم فلسفه­ی شرق و مکتب بودا

چه رنج­ها که نخواهم خرید بر بدن­ام

 

به جز نشان کبودی به نام نامی عشق

کسی جراحت دیگر ندید بر بدن­ام

 

تنی­ست تشنه تن­ام ، تشنه­ی نوازش توست

دوباره دست نخواهی کشید بر بدن­ام؟

 

همیشه با توام ـ آری ـ که خال­کوبِ توام

و نقش توست، چو شعری سپید بر بدن­ام

 

ردا، ردای همیشه است، قد تنهایی­ست

که باز بوی تو خواهد بُرید بر بدن­ام

 

تو نیز جامه قبا کرده­ای لسان­الغیب

چه جامه­هاست که باید درید، بر بدن­ام

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

من، آن شب، راس ِساعتِ یازده، عاشق شدم. و هر شب، راس ِساعتِ یازده، زاده می­شوم.

من آن شب، راس ساعتِ عشق، عاشق شدم و هر شب درست همان ساعت و ثانیه، تمام این سال­هایی که رفت را می­گِری­ام.

کدام شاعر این گونه در تو، به آفرینش نشست که من به خلقت­ات برخاستم؟

کدام چشم این گونه در تو به ستایش نگاه کرد، که من به پرستش­ات، نگریستم؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

خدایا!

من آن سان سخت و سنگین و تیره ام؛ که تیره تر از من نیست.

من آن سان گناه کار و خار و خیره ام؛ که خیره تر از من نیست.

من آن سان تباه و سیاه و نابودم؛ که شرمسار روی تو ام.

من آن سان بی نفس و بی کس و مطرودم؛ که بی قرار روی تو ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

زیبای شب!

آخرین نامه است این. آخرین نامه­ای که برای­ات می نویسم. بعد از این دیگر تو را صدا نخواهم کرد.

در این آخرین نامه، سرودهای قدیمی­مان را با هم مرور می­کنیم. ترانه­هایی که با هم خواندیم و هیچ کدامشان را فراموش نکردیم.

آهسته سخن می­گوی­ام. شب است. شب است و تو خواب؛ اما من هنوز بیدار و نشسته بر بالین سرد شباهنگامت. و نگاه می­کنم اندام تـُرد تو را که چه­گونه در هم شکسته است.

زیبای شب!...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

آن کس که نام‌ات را می‌خواند،

جلادی‌ست،

تا لب‌خندت را بردَرَد.

آن کس که بوسه‌ات می‌دهد،

هرزه‌ای‌ست،

تا به گرمای لبان‌ات، زمستانش را بگذرد.

آن کس که نوازش‌ات می‌کند،

دستی آلوده­ ست،

تا از گیسوان‌ات، ریسمانی ببافد،

که نجابت‌ات را

بر «دار»،

بردارد.

آن کس که شبْوَقت، به کوبه می­کوبد،

نان­آور نیست؛

که «نان برآوَر» است؛

تا آن واپسین و خشکین لقمه­ات را،

به تاراج بسپارد.

نه هیچ؛

نه هیچ کس

نیست.

یله­ای

یله­ایم

ما را به خویش وامی­گذارند؛ تا

بی­داد کنند.

وان­گاه

ما را به خویش وا نمی­گذارند؛ تا

فریاد کنیم!

با پیش­کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

آقای من!...

امشب سرت درد می کند!... این نخستین باری ست که با تو حرف می زنم!... پیش از این ـ چون می دانستم حرف های دلم را می شنوی ـ با تو سخن ـ بلند ـ نمی گفتم. هر چه بود میان من و تو بود. میان دل های مان و میان آن همه عشقی که بین ما بود و هست.

امشب سرت درد می­کند!... می­دانم!... چه می­شود کرد؟... خودت به­تر می­دانی که چرا سرهای سرافراز، زودتر به رنج و زخم، دچار می­شوند؟

می­دانی که ما، همیشه عزیزانمان را بالا برده­ایم که یا وقتی پایین می­آی­اند، تمام ضعف­های خودمان را توجیه کنیم، یا اگر می­افتند، از پیکر افتاده­ی­شان، بُتی برای پرستش درست نمای­ایم.

می­دانی که ما چه طایفه­ای هستیم؟ مُرده­پرستان ِمُرده­دوست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

می­خواست­اند بروند. دوست داشت­ام بیش­تر بمان­اند. چای هم که خورده بودند؛ پس؛ خداحافظ!

بلند که شد، احساس کردم مانتوی خاکستری­ی بلندش، به سبزی می­زند!... چرا؟ نفهمیدم!

عینک بیضی شکل خود را روی بینی­ی صاف­کاری شده­اش کمی بالا داد و با همان لب­خند استهزا گرانه­ی همیشه­گی گفت:

ـ«دارم می­رم!... نمی­خوای آژانس بگیری؟»

نگاهی به چشم­های مادرش کردم که چه طور با دقت و محبت، صراحتِ دخترش را می­نگریست.

مادرم چشم­غره­ای با لب­خند رفت که؛

ـ«برو برسون­شون!... زشته با آژانس برن!»

ـ«چشم!»

تا از میان مبل­های راحتی عبور کنیم و به حیاط برسیم، هنوز نـَقل­های قدیمی و تازه برقرار بود و اغلب، خاطراتِ گذشته میان دو مادر، رد و بدل می­شد.

عینک­اش را دوباره بالا داد و همان طور که در نزدیک­تر جایی نسبت به من ایستاده بود تا کفش­های پاشنه­دار بلندش را به پا کند، زمزمه کرد:...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |