ـ « م... م... من همه چیو می... میدونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من میدونم تو کشتیش! »
ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا اینجا نبودم دیونه!... من فقط خفهاش کردم... همین... خیلی حرف میزد! خیلی!... »
ـ « می... میدونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف میزد. ولی تو نباید جلوی دهنشو میگرفتی! او... اون حق داشت! »
ـ « بیخیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمیفهمه من چی کار کردم! بیخیال! دیگه از شر حرف زدنهای زیادیش هم خلاص شدم! »
ـ « آ... آره! ولی تو کشتیش! تو! تو نباید این کار رو میکردی! اون گاهی برات قـ... قصه میگفت. حالا هیشکی نیس واسات قـ... قصه بگه! »
ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستانهای ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوشحالم که الان تو جهنمه! »...
بیا از اول مرور کنیم!
آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و کمی نان.
برای سعادت همینها بس نیست؟
تمام طول شب را به تو فکر میکردم. به سادهترین بخش از نگاه تو که امتداد تمام نداشتههای من بود. به خاموشی چشمهایات ـ تمام طول شب ـ فکر کردم که چهگونه میتواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآیاد؟
ما گرسنهایم « ایلا »! ما گرسنهایم.
تمام طول شب را به تو فکر کردم و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم و از تمامی « بانو »ها و « خاتون »ها، بگذرم...
چه طور میشود عاشق نبود؟
خط در میان ِهمهی نوشتههای ِمن، عشق است؛ عشق. و نذر کردهام یک روز که چشمهای تو را نوشیدم، به تمام کبوتران حرمهای اجابت، دانهی لبخند دهم...
چه طور میشود آخر، عاشق نبود؟
سختترین انسان نیز، در گزینش ِلبخندی بلند و صَخرهی سنگ؛ دلدادهی لبخند است.
من ـ که تمام ثانیههایام را با عشق، میخواستم ـ چهگونه در این برهوتِِ بیلبخندی، به دامان ِسنگوارهها بیآویزم؟
چه طور میشود آخر؟
سخت نیست. آزمون کن! بیا دستهایمان را به یکدیگر دهیم و با عمیقترین نگاهی که میشناسیم، در روح ِهم، شناور شویم...
سخت نیست. آزمون کن! بیا کنار هم بهایستیم و شانههامان را به یکدیگر آغشته کنیم؛ و در افق، پی ِخورشید بگردیم...
سخت نیست. آزمون کن! بیا لذتِ دیدار را میان ِ دوچای و چهار قند، با شعر و ترانه، سرشار سازیم وشب را هزارساعت کنیم!...
چه طور میشود آخر، عاشق نبود؟
ببین! خیابان ِدرازی ست که ما را تا انتهای ِآن درختان ِسپیدار، همراه است.
سنگفرش ِخیابان؛ عبور ِ گــَهگــُدار ِعابری ناآشنا؛ حضور ِباد؛ و سینهها سخنی که در تنهایی خویش، برای ِخویش میگفتیم را به اشتراک خواهیم گذاشت... عاشقی پس چیست؟
چه طور میشود عاشق نبود؟
وقتی میتوان برای سادهترین غزلهای ِشباهنگام، زیباترین تعبیرها را به بوسه و نگاه، آراست؛ مگر چیزی جز عشق، باقی میماند؟
چهگونه مرا عاشق کردی ای عشق؟ چرا تو، این سان به من دل نمیبندی؟ چه نسبتی ست میان ِ آن کس که مهر میوَرزَد و مهر میبازَد؟ چه نسبتی ست میان ِ آن کس که میگریَد و آن کس که میگِریاند؟...
و در این تقسیم ِنامساوی، چرا همواره سهم ِمن، مهرورزیدن و گریستن است؟
.
چه طور میشود این گونه سنگ مانـْد؟
وقتی به چشمهای من نگاه میکنی، آیا ـ هیچ ـ در تو شرارهی شیدایی، در نمیگیرد؟
وقتی به چشمهای من خیره میشوی، ـ هیچ ـ دلات نمیلرزَد؟
وقتی به چشمهای من مینگری، تنات داغ نمیشود؟ گــُر نمیگیرد؟
چه طور میشود این گونه سنگ بود؟
من با تمام ِوجودم در تو خیره میشوم؛ با تمام آنچه که میدانم، از تو مینویسم، میسُرایام، میگویام، میخوانم؛ و تو این سان سرد ویخآگین، در من ایستادهای!...
چرا پیامبر ِعشق در تو اعجاز نمیتواند کرد؟
چرا خدا نیز در آفرینش ِقلبِ سنگیات، سختترین طلسمهای ناگشوده را نهاده است؟
در تو کدامین شیطان است که این گونه به قدرت و تسلط، عیسای ِهستیبخش ِعشق را، به عَجز کشیده است؟
سنگین و سنگ، سنگین و سنگ؛...
اما همیشه به یادآر که؛
انسان، در نهانیترین زاویهی قلبش، همواره برای غرور، جایی گذاشته است.
عاشق نباش؛ اِصراری نیست!… مغرور خواهم ماند.
.
وقتی نمیشود گریه كرد، همه شاعر میشوند و او شاعرتر مردی در هجوم یگانهگی بود كه در پستوی هزار توی چاردیوارش ـ شكسته ـ به زخمهای كهنه میاندیشاید. چه هول انگیز زخمی بر گُرده و هراسانگیز جراحتی بر سینهاش!
تالاب خون ـ فرش گستریدهی اتاق ـ آیینهای رو به رو بر هر آن چه كه نادیدنی ست، سرخ و شفاف.
نیمی گرگ، نیمی انسان، در آیینهی خون رنگاش، دال شد و گریه را شعر كرد.
خسته از هر آن چه كه پیرامناش ؛ هستی و خستهتر از هر آن چه دروناش ؛ روح و سقفآویز نجات ـ ریسمانی ـ كه بر چارپایهای چوبین، سجودی ابدی داشت؛ و چه بیرحمانهاش مینگریست!
نیمی گرگ؛ نیمی انسان به قصد ریسمان و گلو، الف گشت و در امتداد سقفآویز رقصید. زخمی بر گُرده، زخمی بر سینه. لبخند بر لبخند: آیینهی خون رنگ گستریده را به عكس خویش شكست و حاصل؛ تهی.
بر این دست مردان بسیار كه در امتداد طنابی تهی گشتاند و او كابوس رقص را برآشفت.
عرق بر شیارهای خستهی صورتاش، جویهای ملامت و وحشت.
وقتی نمیشود رقصید، همه میخواباند. افتاده بر آیینهاش ـ رو به رو ـ خاكآب را دل باز كرد و در بطن مادر گور، كودك گشت.
خاك پشته حاصلش؛ ریواس.
بر این دست، مردان بسیار كه مادر گور را كودكاند و او هراس كودكی را برآشفت.
زخمی بر سینه، زخمی بر گُرده. امتداد هستی را پس و پیش، ترانه و شراب كرد. و او شاعرتر مردی در هجوم یگانهگی بود.
این اشتهای شکستن، در تو که سیری ندارد!
یک شیشه مانده ست و یک سنگ. تصمیم گیری ندارد!
من آخرین شیشه هستم. بشکن که پیروز باشی!
پیکارِ سنگ است و شیشه. شرطِ دلیری ندارد
پای از گلیمات برون کن! آسوده باش! این منام. من
مردِ فقیری که حتا، فرشی حصیری ندارد
دامی که در آن فتادم، مرگ است. مرگ است. مرگ است
آخر در این دام بودن، نامِ «اسیری» ندارد!
بودم جوان، پیر گشتم. دَردِ «نداری» مرا کشت
در من جوانیی این دَرد، انگار پیری ندارد!
«کِیآرش» از راه آمد. تورانیان شاد باشید!
آخر کمان دارِ ایران، در چله، تیری ندارد
در جمع گریه کردم و تنها گریستام
هر جا که فکر میکنی، آنجا گریستام
تا سکهای به کاسهی صبرم بیافکنی
من آبرویِ رفتهی خود را، گریستام
این روزها به یادِ تو و لحظههای خوب
یا در سکوت منتظرم، یا گریستام
تنها نه در برابر تو گریه کردهام
من روبهروی آینه حتا گریستام
تا گریهها تداعیی نام مرا کناند
در پیشِ چشم مردم دنیا، گریستام
این جا بهای گریه، فقط خنده است و بس
لبخند میزنم که بیجا گریستام!
زیبای من! به نام تو آغاز میکنم
زیبا شکست خوردم و زیبا گریستام
زان همه رویا که در سر بود، خوابی ماند و هیچ
تشنهگی ماند و بیابان و سـرابی مانــد و هیچ
از شـکوهِ ســر بــه داران، داستانی ماند و بس
چوبههایِ دارِ بر پـا و طنابــی مانــد و هیچ
از تمامِ لحظههای خوبِ دیــروزی که رفــت
عکسهایِ یادگاری ماند و قابی ماند و هیچ
چادرِ شــب، دخترِ خورشــید را در بـر گرفت
از مسلمانی فقط حُکم حجابی مانــد و هیچ
هر چه بر ما رفت، بر ما رفت؛ جای شِکوِه نیست
مانده امیّدی، اگر روز حسابی مانــد و، هیچ
به امیدِ آن که بی یار، کــسی نمانــده باشد
و برای هــیــچ مرغــی، قــفــسی نمانده باشد
به امید آن که ـ شایــد ـ به دلیــلِ تازیانــه
اثــرِ کـبود ظـلمی، ز کـسـی نمانده باشد
نه ترانهای بمیرد. نه صــدا ســکوت گـیرد
سر کوی مِیفروشــان، عَســَســی نمانده باشد
نچشــیدهام گــناهی و از آن هــراســناکم
که به شاخسار، «سیبِ هوس»ی، نمانده باشد
ز ظهور مُنجیِ خود، نگــران نباشــم. امــا
نگرانِ عمرِ خویشام؛ نَفـَـسی نمانــده باشــد!
همه شایعه ست اینجا که: زشب بسی نمانده
من امــیدوارم ـ آری ـ که بـسی نــمانــده باشد
دیدید که یک چلچله بر بام نداریم؟
ما این همه گفتایم که: اعدام نداریم!
گفتایم: نریزید! نگــیرید! نبندید!
این قدر قصاوت که در اسلام نـداریم
با ما سخن هزل ز پرواز نـگویاید!
آزادی و پــرواز کــه در دام نداریم!
گفتاید که: مردم همهگی کامروایاند
گفتاید که: یک کودک ناکام، نداریم
گفتاید که: مــا وارثِ پیغامبرانایم
گــفتاید و نگفتاید که: پیغام نداریم
آغاز نــگشــتاید که انــجام بگیرید
ما نــیــز از آغــاز، سرانجام نداریم
دیـــوارها بلنـــد، و ســـقفی بلــندتر
بندی به دست و پاست، زِ زنجیر بـَـندتر
گویی ستاره، ماه، در این آسمان کماند
امشب مگر که شب شده گیسو کمــندتر
گشت آن شمیمِ دلکشِ نیلوفری که بـود
از بـــویِ گَندِ مُردهی مرداب، گــندتر
چندی سکوت. چندِ دگر نیز هم سکوت
زین چند سال هم گـــذرد سال، چندتر
هرگز عسل ز جام اسارت نخـــوردهام
گو: شوکران بریز! که قندیست قندتر
زرتشت مُرده. کوه، ز فرزند، خالی اسـت
کوهـــی دگر بجوی که باشد ســهندتر
تمام مدعیان، عاقبت کنار کشیدند
و آن کسی که به جا ماند را به دار کشیدند
حضورِ شانهی این شهر، زیرِ بار، تهی گشت
که شانههای خدا را، به زیـــرِ بار کشیدند
به اسم آن کـه مبادا نظر خورند گیاهان
بـــه گـِـردِ باغچهمان، سیم خاردار کشیدند
برای امـنیتِ شهر، گـِردِ مرد و زناش نیز
به اجتهاد بـزرگان خود، حصار کشیدند
که تا امـیدِ به مُنجی، میان خَلق بمیرد
بَدَل سـوار شـدند و خـَطِ غبار کشیدند
تمام همتشان صرفِ خواب گشت و خموشی
چه اشتباه بزرگی! که ـ خود ـ هَوار
چو اشک یاد تو امشب چکید بر بدنام
عرق نشست دوباره ـ شدید ـ بر بدنام
ندیدهام که بسوزاند اشک، هیچ تنی
مگر ز دیده بریزد اسید، بر بدنام؟
چو پوست، مانده بر این استخوان پوک شدم
کشید بار غمام را، امید، بر بدنام
به اسم فلسفهی شرق و مکتب بودا
چه رنجها که نخواهم خرید بر بدنام
به جز نشان کبودی به نام نامی عشق
کسی جراحت دیگر ندید بر بدنام
تنیست تشنه تنام ، تشنهی نوازش توست
دوباره دست نخواهی کشید بر بدنام؟
همیشه با توام ـ آری ـ که خالکوبِ توام
و نقش توست، چو شعری سپید بر بدنام
ردا، ردای همیشه است، قد تنهاییست
که باز بوی تو خواهد بُرید بر بدنام
تو نیز جامه قبا کردهای لسانالغیب
چه جامههاست که باید درید، بر بدنام
من، آن شب، راس ِساعتِ یازده، عاشق شدم. و هر شب، راس ِساعتِ یازده، زاده میشوم.
من آن شب، راس ساعتِ عشق، عاشق شدم و هر شب درست همان ساعت و ثانیه، تمام این سالهایی که رفت را میگِریام.
کدام شاعر این گونه در تو، به آفرینش نشست که من به خلقتات برخاستم؟
کدام چشم این گونه در تو به ستایش نگاه کرد، که من به پرستشات، نگریستم؟...
خدایا!
من آن سان سخت و سنگین و تیره ام؛ که تیره تر از من نیست.
من آن سان گناه کار و خار و خیره ام؛ که خیره تر از من نیست.
من آن سان تباه و سیاه و نابودم؛ که شرمسار روی تو ام.
من آن سان بی نفس و بی کس و مطرودم؛ که بی قرار روی تو ام...
زیبای شب!
آخرین نامه است این. آخرین نامهای که برایات می نویسم. بعد از این دیگر تو را صدا نخواهم کرد.
در این آخرین نامه، سرودهای قدیمیمان را با هم مرور میکنیم. ترانههایی که با هم خواندیم و هیچ کدامشان را فراموش نکردیم.
آهسته سخن میگویام. شب است. شب است و تو خواب؛ اما من هنوز بیدار و نشسته بر بالین سرد شباهنگامت. و نگاه میکنم اندام تـُرد تو را که چهگونه در هم شکسته است.
زیبای شب!...
آن کس که نامات را میخواند،
جلادیست،
تا لبخندت را بردَرَد.
■
آن کس که بوسهات میدهد،
هرزهایست،
تا به گرمای لبانات، زمستانش را بگذرد.
■
آن کس که نوازشات میکند،
دستی آلوده ست،
تا از گیسوانات، ریسمانی ببافد،
که نجابتات را
بر «دار»،
بردارد.
■
آن کس که شبْوَقت، به کوبه میکوبد،
نانآور نیست؛
که «نان برآوَر» است؛
تا آن واپسین و خشکین لقمهات را،
به تاراج بسپارد.
■
نه هیچ؛
نه هیچ کس
نیست.
■
یلهای
یلهایم
■
ما را به خویش وامیگذارند؛ تا
بیداد کنند.
وانگاه
ما را به خویش وا نمیگذارند؛ تا
فریاد کنیم!
■
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
آقای من!...
امشب سرت درد می کند!... این نخستین باری ست که با تو حرف می زنم!... پیش از این ـ چون می دانستم حرف های دلم را می شنوی ـ با تو سخن ـ بلند ـ نمی گفتم. هر چه بود میان من و تو بود. میان دل های مان و میان آن همه عشقی که بین ما بود و هست.
امشب سرت درد میکند!... میدانم!... چه میشود کرد؟... خودت بهتر میدانی که چرا سرهای سرافراز، زودتر به رنج و زخم، دچار میشوند؟
میدانی که ما، همیشه عزیزانمان را بالا بردهایم که یا وقتی پایین میآیاند، تمام ضعفهای خودمان را توجیه کنیم، یا اگر میافتند، از پیکر افتادهیشان، بُتی برای پرستش درست نمایایم.
میدانی که ما چه طایفهای هستیم؟ مُردهپرستان ِمُردهدوست...
میخواستاند بروند. دوست داشتام بیشتر بماناند. چای هم که خورده بودند؛ پس؛ خداحافظ!
بلند که شد، احساس کردم مانتوی خاکستریی بلندش، به سبزی میزند!... چرا؟ نفهمیدم!
عینک بیضی شکل خود را روی بینیی صافکاری شدهاش کمی بالا داد و با همان لبخند استهزا گرانهی همیشهگی گفت:
ـ«دارم میرم!... نمیخوای آژانس بگیری؟»
نگاهی به چشمهای مادرش کردم که چه طور با دقت و محبت، صراحتِ دخترش را مینگریست.
مادرم چشمغرهای با لبخند رفت که؛
ـ«برو برسونشون!... زشته با آژانس برن!»
ـ«چشم!»
تا از میان مبلهای راحتی عبور کنیم و به حیاط برسیم، هنوز نـَقلهای قدیمی و تازه برقرار بود و اغلب، خاطراتِ گذشته میان دو مادر، رد و بدل میشد.
عینکاش را دوباره بالا داد و همان طور که در نزدیکتر جایی نسبت به من ایستاده بود تا کفشهای پاشنهدار بلندش را به پا کند، زمزمه کرد:...