از وقتی دستگاهِ چاقوتیزکنی خرید، کارش دوبرابر شده بود. هم تابِ چرخ را می گرفت و قوس ِآن ها را عین روز اول می ساخت، هم گاه گاه، چاقوهای کـُندِ در و همسایه ها را تیز می کرد. تابگیری، باز یک عایدی ی بخور ونمیری داشت، ولی چاقو تیزکردن، واقعن گدایی بود. اما چه میشد کرد؟ این روزها مشتریی ضامنی و تیزی و قمه، بیشتر بود تا طالبِ پنچرگیری و تابِ چرخ دوچرخه!
ـ« باز جا شُکرش باقیه این تابگیری دو زار میندازه، وگرنه این فِسفِسهی چاقو ـ تو نمیری ـ هیچ انگاری به ما نمیماسه!...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
86/08/03ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط آرش خیرآبادی
|