تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

تقدیم به همه ی آنان که همیشه آخرین نفر بودند، آخرین انتخاب، و ای بسا که دیرترین انتخاب!

 

توُ لحظه­های زردِ من، که تشنه بود و خسته بود

ثانیه­های رُو به تو، یخ زده بود و بسته بود

 

من از سکوتِ چشم تو، مسافر ِزَمون شدم

گرچه از این حوالی­ام، غریب و بی­نشون شدم

 

آخر قصه یه نفر، می­شه شریکِ کوچ ِباد

دِلو به دریا می­زنه، می­ره و هرگز نمی­یاد

 

همیشه وقتی اومدی، که قصه ها تموم شدن

همیشه وقتی اومدی، که گریه ها حروم شدن

 

همیشه وقتی اومدی، که وقتِ رفتن ِمنه

تموم ِبُغض ِلحظه­ها می­خواد دوباره بشکنه

 

تو اومدی، ولی چه دیر!...توُ فصل برگ­ریز ِمن

نه! دیگه راهی نداره!... باید برَم عزیز ِمن

 

همیشه سقفِ آرزو، اندازه­ی ستاره نیست

فقط بدون؛ نیامدن، همیشه راهِ چاره نیست!

 

واسه عبور آخرم، بهانه­ی سفر،تویی

باید برم عزیزکم؛ که آخرین نفر، تویی!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

در خانه ام، پنجره ای ست که تنها رو به تو باز می شود.

اهل بیابان، آشنای آفتاب است و سوزش و ریگ. دل داده ی آب است و تن خسته ی سراب. سوار بی یار است و سر، به دار. بیابانی، چُگور و چکامه دارد؛ نعره های اش هق هق ِعاشقی ست. دل گویه های اش را به توفان می گوی اد، رنج های اش را به باد.

کویری­ها، زاده­ی سلام­اند و زاینده­ی قیام.

و چه تنهاست آن بیابان­گرد، که در ازدحام خیابان­های شهر، به دنبال روستای عاشقی ست!

چراغ را خاموش کن! شب؛ خوش!

اتاق برای تنهایی و لب­خند، به اندازه­ی کافی، تاریک است. نه من حضور نفس­های داغ تو را گم کرده­ام،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی 

الهی!

کسی را اسیر ناروا و تهمت نکن!

الهی!

کسی را غریب و رها در غربت نکن!

الهی!

دست دعا به سوی تو بر می­دارم که جز تو در این غریب­ْخانه، کسی را ندارم.

تو رازهای پنهان می­دانی و نامه­های نهان، می­خوانی؛

تو بر اسرار کینه­ای که در سینه­ها ست، آگاهی و بر اقرار سینه­ای که خالی از کینه­هاست، گواهی؛

تو مُهر مِهر بر زبانم می­زنی،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

سلام ایلا!

تو که حرف می­زنی، فکر می­کنم که بهار آمده است. و من هِی بهانه­ی بوی عشق می­گیرم و بوسه. بهانه­های ساده­ی من، بهانه­ی ساده­ی زنده بودن­اند.

سلام زنده­گی!

تو که می­آیی، من مدام، فکر می­کنم که مادرم این­جاست. با سینی­ی چای و لب­خند. و نمی­دانی که چه قدر دل­ام برای حضورش تنگ شده! و من به بهانه­های ساده­ای زنده­ام. بهانه­های ساده­ای از جنس دیدار!

سلام ساده!

تو مثل همه­ی ما هستی. و هیچ کس...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  | 

دخترکم!

بابا برای صبح، خورشید آورده بود، اما گفتی هوای این خانه، عجیب ابری ست. بابا برای­ات، صبح، یک بغل بوسه و آفتاب آورده بود، اما گفتی این­جا، کلاغ­های خزان­زده، قناری گشته­اند.

دخترشادی!

چرا گریه می­کنی؟ هنوز روزهای شاد و سپید در راه است. این باغچه تازه دارد شکوفه می­کند که تگرگ، آن همه خشمگین شده!... نترس!...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:38 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |