پالتو پوستِ گرانقیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:
ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من میریم!»
«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه میبست و نیم نگاهی به کفشهای واکس نخوردهاش میکرد، اول زیر لب گفت:
ـ «چشم! با ماشین شما میریم!»
و بعد با صدای بلند پاسخ داد:
ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»
صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنههای کفش «سارینا» در راه پلهی آپارتمان، حکایت از این داشت که جملهی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.
ـ «تو کِی میخوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»
«آترون» با آن که میدانست صدایی به گوش همسرش نمیسد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفشها گذشت...