تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است.

پالتو پوستِ گران­قیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:

ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من می­ریم!»

«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه می­بست و نیم نگاهی به کفش­های واکس نخورده­اش می­کرد، اول زیر لب گفت:

ـ «چشم! با ماشین شما می­ریم!»

و بعد با صدای بلند پاسخ داد:

ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»

صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنه­های کفش «سارینا» در راه پله­ی آپارتمان، حکایت از این داشت که جمله­ی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.

ـ «تو کِی می­خوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»

«آترون» با آن که می­دانست صدایی به گوش همسرش نمی­سد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفش­ها گذشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی