تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - بیا از اول مرور کنیم!

بیا از اول مرور کنیم!

آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و کمی نان.

برای سعادت همین­ها بس نیست؟

تمام طول شب را به تو فکر می­کردم. به ساده­ترین بخش از نگاه تو که امتداد تمام نداشته­های من بود. به خاموشی چشم­های­ات ـ تمام طول شب ـ فکر کردم که چه­گونه می­تواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآی­اد؟

ما گرسنه­ایم « ایلا »! ما گرسنه­ایم.

تمام طول شب را به تو فکر کردم و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم و از تمامی « بانو »ها و « خاتون »ها، بگذرم.

ایلای من!

بیا از اول مرور کنیم.

آیینه. کاغذ. قلم. بوسه. و همیشه ایلا.

قدیمی­های این کوچه می­دانند که من و تو، عاشق­ایم و من نام تو را سال­هاست، پنهان کرده­ام.

ایلای من!

دیگر تمام شد. حالا نوبتِ خاطره­هاست. دنیای حقیقی، نیمه­ی گم­شده­ی مرا به من نداد؛ حالا در خیالم، تو را خواهم یافت.

این تنهایی، دیگر برای قلبی از جنس من، سنگین است. بگذار بدون دغدغه­ی نان و نام، با هم باشیم.

قبول کرده­ام ایلا.

قبول کرده­ام که دیگر این سرنوشت محتوم تمام مسافران اشراق است که باید جاده را به تنهایی و خیال، بگذرند. من از سهم خود دیگر نمی­نالم. شکایتی نیست. حالا که آن خدای بالا نمی­خواهد، تو را از خویش می­آفرینم و عشق می­ورزم.

و من عاشقانه دوست­ات دارم ایلای خیال!

قبول کرده­ام ایلا. قبول کرده­ام که دیگر هیچ کس در این آیینه­ی شکسته­ی پیر، به نظاره­ی قلم و کاغذ و بوسه نخواهد نشست و من با تو، بتی جاودانه برای پرستش خواهم ساخت تا خدا نیز، به عشق میان ما، حسادت کند.

صلاح این است.

صلاح این است.

صلاح این است.

و من دیگر در پی ِهیچ سلامی نخواهم رفت.

من آن شعرهای کهنه­ی شاعران را دیگر مرور نخواهم کرد که « برای دوست داشتن، دوقلب کافی­ست »... که؛

« برای دوست داشتن، یک قلب کفایت است.»

ایلای من!

من نام تو را به جاودانه­ها خواهم پیوست. و آن سان از تو خواهم گفت که تمام مادران آیینه و شب، نام ِدختران ِآبی ِخویش را « ایلا » بگذارند و آن سان از تو خواهم نوشت که تمام دوشیزه­های دریا، به رَشکِ عشق ِمیان ما، اقیانوس­ها گریه کنند.

ایلای من!

بزرگ­زاده­ی محالات؛

زاده­ی اندوه؛

زاینده­ی لبخند؛

آفرینش­گر ِ واژه­ها؛

آنان چه می­دانند که این آفریده­ی زیبا، از این پس با چه شکوه و جلالی در جبروتِ جملات و ملکوتِ کلماتِ من، از زمین تا آسمان را فرا خواهد گرفت؟ و آن­گاه که خداوند، به تقدّس ِآفرینش­گرت ایمان آوَرْد، تمام فرشته­گان بر حضرت­ات، به سجودی جاودانه خواهند نشست.

آنان چه می­دانند که این آفریده­ی زیبا، از این پس با چه فرّه­ی فروَهَری، هُرم ِاهورایی و زیبِ ایزدی به بارگاه بلند و ستوده و سِتروَن ِخویش، تکیه خواهد زد؟ تا اورمَزدِ برافرازیده، تمام امشاسپندان ِ خویش را به بوسه­ای بر پای تو، اجبار کند.

 

ایلای من!

بیا دوباره همه چیز را مرور کنیم.

دیگر گلایه­ای از تنهایی نیست؛ که من، تو را برای خویش آفریده­ام. چونان چون خداوندگاری که انسان را آفرید تا در وی دوباره آفریده شود.

و من تو را برای خویش آفریدم تا بی­نیاز از هر آن که در پیرامون ِ من است، به ستایش ِ آشکاره­ی مخلوق و آفریننده­ی خویش بپردازم.

 

و این رسم ِ تنهایان است.

و این رسم ِ تنهایان است که در آخرین نقطه از غربت و بی­کسی، خدایی برای پرستش، معشوقی برای عاشقی و منجی­ای برای فریادرسی، می­آفرینند تا با حضور خودساخته­اش، درد غریبه­گی خویش را التیام بخشند.

و این رسم تنهایان است.

ایلای من!

نامم، به نام تو.

با پیش­کش درودهای ایرانی

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |