تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - بهشت مال دیونه­هاس

ـ « م... م... من همه­ چیو می... می­دونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من می­دونم تو کشتیش! »

ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا این­جا نبودم دیونه!... من فقط خفه­اش کردم... همین... خیلی حرف می­زد! خیلی!... »

ـ « می... می­دونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف می­زد. ولی تو نباید جلوی دهنشو می­گرفتی! او... اون حق داشت! »

ـ « بی­خیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمی­فهمه من چی کار کردم! بی­خیال! دیگه از شر حرف زدن­های زیادی­ش هم خلاص شدم! »

ـ « آ... آره! ولی تو کشتی­ش! تو! تو نباید این کار رو می­کردی! اون گاهی برات قـ... قصه می­گفت. حالا هیشکی نیس واس­ات قـ... قصه بگه! »

ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستان­های ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوش­حالم که الان تو جهنمه! »

ـ « ن... نه! اون تو جـ... جهنم نیس! اون الان پی...پیش خداس! خدا داره اونو بوس می­کنه!... اونو دوس داره... اونو دوس داره... اونو دوس داره...»

ـ « بسه دیگه! باز سوزنت گیر کرد دیونه­ی زنجیری؟ اون هیچی نبود! فقط یه آدم پرحرف بود که دوس داشت دیگرانو بترسونه! همین! همه­ش از جهنم و شیطون حرف می­زد! همه­ش دوس داشت ما رو از اون­جا بترسونه! »

ـ « ن... نه! ت... تو رو دوس داشت! من می­دونم! اون فقط می­گفت دیونه­ها بهشت می­رن! اما تو عاقل بودی! تو بهشت نمی­رفتی! اون دوس داشت تو بهشت بری! بهشت مال دیونه­هاست! »

ـ « قانون مسخره­ایه! به هر حال اون خیلی حرف می­زد! من هیچ کدومشو قبول نداشتم. همه­ش برای ترسوندن من بود. ما همه­مون می­ریم بهشت. همه­مون ».

ـ « ن... نه! تو نمی­ری! تو اونو کشتی! تو اونو ک... کشتی! آدم کشا بهشت ن... نمی­رن! من اینو م... مطمئنم، خودش بهم گفت. خو... خودش گفت آدمای قا... قاتل می­رن ج... جهنم!... همه­ش راست بود! م... من حرفاشو با... باور می­کنم! »

ـ « به هر حال! حالا که مرده و رفته پی کارش. دیگه نیس بخواد برامون قانون صادر کنه!... مث سگ جلوم زوزه می­کشید! به دست و پام افتاده بود. پاهامو می­بوسید که خفه­ش نکنم! ولی من مث سگ، خفه­ش کردم. مث یه سگ کثیف؛ که زیاد واق واق می­کنه! »

ـ « تو داری دروغ م... می­گی! تو داری دروغ می­گی! اون هیچ وقت از تو ن... نمی­ترسید. تو از اون م... می­ترسیدی. اون همه­ش می­خواست تو رو دوست داشته باشه. تو از اون می­ترسیدی! م... من مطمئنم که ازت خواهش نکرده بذاری زنده بمونه!... ت... تو رو مث یه ک... کثافت آشغال، ضایع کرده. اون همه­ش می... می­خندید. حتمن وقتی داشتی خفه­ش می... می­کردی، بازم ب... بهت می­خندیده! نه؟... ن... نمی­خندید؟»

ـ « خفه شو حرومزاده­ی لعنتی!... دارم بهت می­گم زوزه می­کشید! می­فهمی؟ ترسیده بود! ترسیده بود! از من می­ترسید. من هیچ وقت از اون نترسیدم! هیچ وقت! »

ـ « راست ب... بگو! ب... بهت نمی­خندید؟ وقتی نفسش دیگه ب... بالا نیومد، با لبخند ن... نمرد؟ »

ـ « نه! داشت گریه می­کرد! حاضرم قسم بخورم!...»

ـ « خ... خب! ق... قسم بخور! بگو به جون م... مامانم که اون نمی­خندید! ب... بگو! اگه راست می­گی بگو! تو مامانتو دوس داری! م... می­دونی اگه ق... قسم دروغ بخوری، م... مامانت می­میره! نه؟ »

ـ « سر به سرم بنذار! من حاضر نیستم برای اون کفتارپیر پرحرف، به جون مادرم قسم بخورم. ولی به خدا قسم می­خورم که اون داشت گریه می­کرد. به پاهام افتاده بود و داشت زار می­زد. »

ـ « م... محاله! پ... پس تو داری دروغ می... می­گی! چون تو به خدا قسم خوردی! چون تو با... با خدا لجی! دوست داری خدا زودتر ب... بمیره! به همین خاطر داری به جون خ... خدا قسم الکی می­خوری! می... می­خوای خدا رو ب... بکشی! تو خدا رو می... می­خوای بکشی! »

ـ « خفه شو! خفه شو! خفه شو! می­فهمی؟ نمی­خوام اون صدای نحس­تو بشنوم! مث زنگ تو گوشم داره دنگ دنگ می­کنه! بس کن دیگه! خسته­ام کردی! من راست می­گم! به خدا راست می­گم! اون همه­ش منو می­ترسوند. اون همه­ش می­گفت که روح­ها دور و بر ما دارن ما رو نیگا می­کنن! می­خواست منو مث تو دیونه کنه! می­فهمی؟ می­خواست منم مث تو دیونه بشم تا برم بهشت. چون واقعن فکر می­کرد عاقلا همه­شون می­رن جهنم. چون می­دونست هر کی یه جو عقل داره، می­دونه خدایی درکار نیس. همه­ش یه مشت مزخرفه! مزخرف! هیچ خدایی نیس! »

ـ « اون تو رو می... می­خواست ببره بهشت؟... »

ـ « آره! اون می­خواست منو دیونه کنه! می­گفت بهشت مال دیونه­هاس. »

ـ « اون می... می­خواست تو رو دی... دیونه کنه؟... »

ـ « اه... بسه دیگه! چه قد سوآل می­کنی خل و چل احمق!... می­دونی که بهم حسودی­ش می­شد. اون همیشه به من حسودی­ش می­شد. چون من بهشت­شو مسخره می­کردم. من به هیچ کدوم از جفنگیاتش گوش نمی­دادم. همین عصبانی­ش می­کرد. دیونه­اش می­کرد. اعصاب­شو به هم می­ریخت. »

ـ « اون تو رو دوس داش!... اون دوست­ت داش! تو ن... نفهمیدی؟ اون هی... هیچ وقت ن... نمی­خواست تو بدبخت بشی. ولی ت... تو خفه­اش کردی. چون زیاد با... باهت حرف می... می­زد. »

ـ « آره! خیلی حرف می­زد. خیلی. خیلی... »

ـ « اما دیگه حا... حالا حرف ن... نمی­زنه! اون م... مرده! »

ـ « آره!... دیگه خفه شده و رفته تو جهنم. البته امیدوارم رفته باشه. »

ـ « ن... نمی­دونم! شاید! شاید ح..حق با تو باشه! »

ـ « اوهوم... »

ـ « خب... م... من می­رم. باید بخوابم. خسته شدم. امروز ب... به اندازه­ی کافی با... باهم حرف زدیم. ت... تو هم خسته­ای. دی... دیگه بخواب. »

ـ « باشه. برو تو هم بخواب. فردا باز با هم حرف می­زنیم. شاید این طوری آروم بشم. وقتی باهت حرف می­زنم احساس می­کنم آروم می­شم. ممنون که به من سر می­زنی! »

ـ « خوا... خواهش می... می­کنم. م... من­ام ممنونم که تو منو فرستادی بهشت تا بتونم هر شب بیام پیش­ات. من ازت ناراحت نیستم. باور کن! ت... تو حق داشتی م... منو خفه کنی!... م... من زیاد حرف می... می­زدم! پسرم!!»

ـ « مرسی مامان! شب خوش! »

.

با پیش­کش درودهای ایرانی
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |