ـ « م... م... من همه چیو می... میدونم! لازم نیس بخوای واسه من قـُپی بیای! م... من میدونم تو کشتیش! »
ـ « هه!... اگه من کشته بودمش که حالا اینجا نبودم دیونه!... من فقط خفهاش کردم... همین... خیلی حرف میزد! خیلی!... »
ـ « می... میدونم! اون هـ... همیشه همین طوری بود. همیشه زیاد حـ... حرف میزد. ولی تو نباید جلوی دهنشو میگرفتی! او... اون حق داشت! »
ـ « بیخیال بابا! حالا که تموم شده رفته!... هیشکی نمیفهمه من چی کار کردم! بیخیال! دیگه از شر حرف زدنهای زیادیش هم خلاص شدم! »
ـ « آ... آره! ولی تو کشتیش! تو! تو نباید این کار رو میکردی! اون گاهی برات قـ... قصه میگفت. حالا هیشکی نیس واسات قـ... قصه بگه! »
ـ « خفه شو لعنتی! او غیر از داستانهای ترسناک چی بلد بود؟ یه مشت چرندیات از جن و روح! فقط همین! خوشحالم که الان تو جهنمه! »
ـ « ن... نه! اون تو جـ... جهنم نیس! اون الان پی...پیش خداس! خدا داره اونو بوس میکنه!... اونو دوس داره... اونو دوس داره... اونو دوس داره...»
ـ « بسه دیگه! باز سوزنت گیر کرد دیونهی زنجیری؟ اون هیچی نبود! فقط یه آدم پرحرف بود که دوس داشت دیگرانو بترسونه! همین! همهش از جهنم و شیطون حرف میزد! همهش دوس داشت ما رو از اونجا بترسونه! »
ـ « ن... نه! ت... تو رو دوس داشت! من میدونم! اون فقط میگفت دیونهها بهشت میرن! اما تو عاقل بودی! تو بهشت نمیرفتی! اون دوس داشت تو بهشت بری! بهشت مال دیونههاست! »
ـ « قانون مسخرهایه! به هر حال اون خیلی حرف میزد! من هیچ کدومشو قبول نداشتم. همهش برای ترسوندن من بود. ما همهمون میریم بهشت. همهمون ».
ـ « ن... نه! تو نمیری! تو اونو کشتی! تو اونو ک... کشتی! آدم کشا بهشت ن... نمیرن! من اینو م... مطمئنم، خودش بهم گفت. خو... خودش گفت آدمای قا... قاتل میرن ج... جهنم!... همهش راست بود! م... من حرفاشو با... باور میکنم! »
ـ « به هر حال! حالا که مرده و رفته پی کارش. دیگه نیس بخواد برامون قانون صادر کنه!... مث سگ جلوم زوزه میکشید! به دست و پام افتاده بود. پاهامو میبوسید که خفهش نکنم! ولی من مث سگ، خفهش کردم. مث یه سگ کثیف؛ که زیاد واق واق میکنه! »
ـ « تو داری دروغ م... میگی! تو داری دروغ میگی! اون هیچ وقت از تو ن... نمیترسید. تو از اون م... میترسیدی. اون همهش میخواست تو رو دوست داشته باشه. تو از اون میترسیدی! م... من مطمئنم که ازت خواهش نکرده بذاری زنده بمونه!... ت... تو رو مث یه ک... کثافت آشغال، ضایع کرده. اون همهش می... میخندید. حتمن وقتی داشتی خفهش می... میکردی، بازم ب... بهت میخندیده! نه؟... ن... نمیخندید؟»
ـ « خفه شو حرومزادهی لعنتی!... دارم بهت میگم زوزه میکشید! میفهمی؟ ترسیده بود! ترسیده بود! از من میترسید. من هیچ وقت از اون نترسیدم! هیچ وقت! »
ـ « راست ب... بگو! ب... بهت نمیخندید؟ وقتی نفسش دیگه ب... بالا نیومد، با لبخند ن... نمرد؟ »
ـ « نه! داشت گریه میکرد! حاضرم قسم بخورم!...»
ـ « خ... خب! ق... قسم بخور! بگو به جون م... مامانم که اون نمیخندید! ب... بگو! اگه راست میگی بگو! تو مامانتو دوس داری! م... میدونی اگه ق... قسم دروغ بخوری، م... مامانت میمیره! نه؟ »
ـ « سر به سرم بنذار! من حاضر نیستم برای اون کفتارپیر پرحرف، به جون مادرم قسم بخورم. ولی به خدا قسم میخورم که اون داشت گریه میکرد. به پاهام افتاده بود و داشت زار میزد. »
ـ « م... محاله! پ... پس تو داری دروغ می... میگی! چون تو به خدا قسم خوردی! چون تو با... با خدا لجی! دوست داری خدا زودتر ب... بمیره! به همین خاطر داری به جون خ... خدا قسم الکی میخوری! می... میخوای خدا رو ب... بکشی! تو خدا رو می... میخوای بکشی! »
ـ « خفه شو! خفه شو! خفه شو! میفهمی؟ نمیخوام اون صدای نحستو بشنوم! مث زنگ تو گوشم داره دنگ دنگ میکنه! بس کن دیگه! خستهام کردی! من راست میگم! به خدا راست میگم! اون همهش منو میترسوند. اون همهش میگفت که روحها دور و بر ما دارن ما رو نیگا میکنن! میخواست منو مث تو دیونه کنه! میفهمی؟ میخواست منم مث تو دیونه بشم تا برم بهشت. چون واقعن فکر میکرد عاقلا همهشون میرن جهنم. چون میدونست هر کی یه جو عقل داره، میدونه خدایی درکار نیس. همهش یه مشت مزخرفه! مزخرف! هیچ خدایی نیس! »
ـ « اون تو رو می... میخواست ببره بهشت؟... »
ـ « آره! اون میخواست منو دیونه کنه! میگفت بهشت مال دیونههاس. »
ـ « اون می... میخواست تو رو دی... دیونه کنه؟... »
ـ « اه... بسه دیگه! چه قد سوآل میکنی خل و چل احمق!... میدونی که بهم حسودیش میشد. اون همیشه به من حسودیش میشد. چون من بهشتشو مسخره میکردم. من به هیچ کدوم از جفنگیاتش گوش نمیدادم. همین عصبانیش میکرد. دیونهاش میکرد. اعصابشو به هم میریخت. »
ـ « اون تو رو دوس داش!... اون دوستت داش! تو ن... نفهمیدی؟ اون هی... هیچ وقت ن... نمیخواست تو بدبخت بشی. ولی ت... تو خفهاش کردی. چون زیاد با... باهت حرف می... میزد. »
ـ « آره! خیلی حرف میزد. خیلی. خیلی... »
ـ « اما دیگه حا... حالا حرف ن... نمیزنه! اون م... مرده! »
ـ « آره!... دیگه خفه شده و رفته تو جهنم. البته امیدوارم رفته باشه. »
ـ « ن... نمیدونم! شاید! شاید ح..حق با تو باشه! »
ـ « اوهوم... »
ـ « خب... م... من میرم. باید بخوابم. خسته شدم. امروز ب... به اندازهی کافی با... باهم حرف زدیم. ت... تو هم خستهای. دی... دیگه بخواب. »
ـ « باشه. برو تو هم بخواب. فردا باز با هم حرف میزنیم. شاید این طوری آروم بشم. وقتی باهت حرف میزنم احساس میکنم آروم میشم. ممنون که به من سر میزنی! »
ـ « خوا... خواهش می... میکنم. م... منام ممنونم که تو منو فرستادی بهشت تا بتونم هر شب بیام پیشات. من ازت ناراحت نیستم. باور کن! ت... تو حق داشتی م... منو خفه کنی!... م... من زیاد حرف می... میزدم! پسرم!!»
ـ « مرسی مامان! شب خوش! »
.