تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - یا مرگ یا مصدق!

از وقتی دستگاهِ چاقوتیزکنی خرید، کارش دوبرابر شده بود. هم تابِ چرخ را می گرفت و قوس ِآن ها را عین روز اول می ساخت، هم گاه گاه، چاقوهای کـُندِ در و همسایه ها را تیز می کرد. تابگیری، باز یک عایدی ی بخور ونمیری داشت، ولی چاقو تیزکردن، واقعن گدایی بود. اما چه می­شد کرد؟ این روزها مشتری­ی ضامنی و تیزی و قمه، بیش­تر بود تا طالبِ پنچرگیری و تابِ چرخ دوچرخه!

ـ« باز جا شُکرش باقیه این تابگیری دو زار می­ندازه، وگرنه این فِس­فِسه­ی چاقو ـ تو نمیری ـ هیچ انگاری به ما نمی­ماسه!... پَیْن شایی می­ندازن کفِ دست­ات، دوقورت و نیم­شون­ام باقیه که چاقوه عینهو روز اول­اندش، نیس! یکی نی به این نامسلمونا ـ البته دور از جون ِشوما باشه، شوما تاج سر ما هستین خاتون ـ بگه، لاکردار! اون چاقوی عهدِ قجری که چل ساله داره واسه­ت رو گوشتِ قربونی، باباکرَم می­ره، دیگه اگر نعوذبالله خودِ شابدالعظیم هم عنایت بفرمان، نمی­شه اون تیزیه روز اول ِعهدِ رضا شاهی! حکایتِ تیزی­ی این گنده لاتا هم که حکایتی شده شنیدی!... تا تقـِّی به توقی می­خوره یا شاهیا یا مصدقی­یاش علـَم برمی­دارن، دیگه این­جا سوزن بندازی، پایین نمی­یاد از مشتری­ی تیزی. که تیزی فقط واسه همینه انگاری!»

«خاتون»، صدای غرغر «علی» را بین زوزه­ی دستگاه و پُک­های عمیق سیگار، می­شنید یا نمی­شنید، فرقی نداشت. «علی» فقط دوست داشت چرخ­ها را تابگیری کند. کارش از اول هم همین بود. با چاقو و تیزی کنار نمی­آمد. ولی «خاتون» بود دیگر؛ کاری نمی­شد کرد. دل، گرو داشت.

ـ« شما کارت درسته داش­علی! بالاخره این­ام اجرش ضایع نمی­مونه پیش صاحبِ اجر. یه زنه و یه چاقوی مطبخ. تیز نباشه، نمی­بُره همون گوشتِ تیاریه آبگوشتِ دندون­گیر رو؛ که تیزی به تیزی­ش، خودش عاقبت قصه­ی گوشت و دنبه­ی لذیذِ آبگوشتِ بعد از خوابِ خوش ِقیلوله­اس. وگرنه چاقویی که دوست و دشمن دولت تیز می­کنه، عمر تیزی­ش به عمر دولت بسته­اس. تیزی­ی چاقوی مطبخ، تیزی­ی صُلحه. سرت سلامت داش­علی! چاقوی آشتی تیز کردن، خودش صوابه.»

«علی» نیم نگاهی از گوشه­ی چشم­اش به «خاتون» کرد. ستون باریکِ نور و غبار که از میان دریچه­ی کوچکِ کارگاه، روی صورتِ معصوم­اش می­تابید، با آن سایه­ی ملیحی که چادرسفیدِ، بر موهای سیاهِ براق­اش می­انداخت، تنها دلیلی بود که این یک چاقو را حداقل، با عشق، تیز کند.

غژغژه­ی دسته­ی دستگاه و جرقه­هایی که از سنگ و چاقو به اطراف می­پاشید، نمی­گذاشت صدای «خاتون» را درست بشنود. لحظه­ای کار را نگه­داشت؛

ـ« شوما تاج سرموم هستین آبجی!... چاقو داریم تا چاقو. یه چاقو هس که باس تیزیه­ی دستِ «شیبون­خان» و نوچه­هاش شه، به کار کشتن و زدن؛ یه چاقو هس که تیزیش، تیزی­ی دله. هرچی ببُره ناز شست­اش. که اون تیزی اگر می­بُرّه، جون می­ستونه، این تیزی اگه ببُرّه؛ دل. ما چاقوی­ی دل ِخودمونو تیز می­کنیم آبجی!... نقل آبگوشت و ریحون، نقل ِبعد از بریدنه ؛ که ما هنوز تو کوچه­ی شوما، به بوی غذای مطبخ، دل­راضی هستیم به مولا.»

«خاتون» لب­خندی زد و به شرم، سرش را پایین انداخت. نمی­دانست چه بگوی­اد. «علی» هم­چنان، خیره در دخترک ایستاده بود و دسته­ی چاقو را نوازش می­کرد.

ـ« داش­علی!... صلات ظهره و می­یاد آقاجون. لـَنگِ این چاقو موندیم. می­گین کِی آماده می­شه؟... که گشنه نمونه پدرکِ خسته­ی کار؟»

«علی» تازه فهیمد که مدتی ست ثابت و ساکن در «خاتون» خیره است. خجالت زده، دوباره دسته­ی سوهان­گری را چرخاند و مشغول شد.

همهمه­ای دور، به سرعت، نزدیک و نزدیک­تر می­گشت. صدایی که انگار از حجم لوله­ای بزرگ بیرون می­آی­اد. با تمام نفرت و خشونتی که داشت!

« یا مرگ یا مصدق! یا مرگ یا مصدق!»

«خاتون» هراس­ناک به بیرون نگریست. جمعیت با سرعت عجیبی پیش می­آمد. غبار و خاک، صورت­های خشمگین و هیاهو، دوچرخه­سورانی که در اطراف جمعیت سوت می­کشیدند و بوق می­زدند، صدای شکستن شیشه، و یک گاری­ی بسته به اسب، که آشنایی روی آن، فریادهای­اش را در بلندگوی دستی، رساتر می­کشید:

« یا مرگ یا مصدق! یا مرگ یا مصدق!»

وقتی جمعیت نزدیک شد، «خاتون» فقط توانست بگوی­اد:

ـ« یا قمربنی هاشم!... آقاجون!»

«علی» به سرعت خود را پشت دریچه رساند. حس غریبی به او می­گفت که خطر نزدیک است. جماعتی که پیش می­آمد، عصبانی­تر از آن نشان می­داد که در تخریب و به هم­ریختن، آشنا و دوست بشناس­اد.

«علی» همان طور که به بیرون نگاه می­کرد، شانه­های «خاتون» را در چنبره­ی بازوی ستبر خود گرفت و به گوشه­ی بغل­اش فشرد. حس خوش­آیندِ داشتن ِ پشتیبانی و تکیه­گاه، گویی برای لحظه­ای همه­ی هراس «خاتون» را کشت. شرمگین و شاد، خود را به بازوان قدرتمند مرد سپرد، اما «علی» که گویی از روی غریزه­ی حمایت­گری و مردانه­گی «خاتون» را به بغل گرفت، همه­ی حواس­اش بیرون بود؛

ـ« چی شده باز؟ این طایفه هم معلوم نیس چه دردشه؟... چی می­گه مگه این پیرمردِ دولت که مرگ و زنده­گی شو باس مدام داد بزنن؟ نه وقتی نفت­شو انگلیسا می­برن سفره­ای از ما حلواتر می­شه نه حالا که ادعای مالکیت می­کنیم بقچه­ی ناهارمون بوی برنج می­گیره. چه مردمونی هستیم ما؟ نمی­فهم­ام!»

«خاتون» به آرامی سرش را بر بازوی مرد فشرد و زیر لب زمزمه کرد:

ـ« آقاجون می­گه نداری­یی که مال خودمون باشه، بـِه از دارنده­گی­ی پیش­کشی­ی اجنبیه. میگه مصدق رو اگه آزاد بذارن، می­شیم ملتِ صلح!»

«علی» نیم نگاهی به دوچرخه­های تعمیری انداخت:

ـ« تابِ چرخ این دوچرخه­ی مردم، به هیچ صراطی مستقیم نیس. هرچی بکوبی پتکِ مصدق و مصدقیاش رو به سرش، باز هم سرجای اول ِخودشه. این جماعت گشنه­ی نفت نیس، که تا حالا هیشکی رنگِ نفتو ندیده تو مدتِ عمر. اینا طلب­کارای فردای مصدق­ان که سهم داد و هوار امروزشونو بسونن. به این سوی چراغ قسم که اگه یه مرد تو اینا، بدونه ...»

نتوانست ادامه دهد. صدای شکستن شیشه و هجوم پاره­سنگ­ها، مجال حرف نداد. «علی» خودش را خم کرد و مثل شیری که غزالی به چنبره گیرد، «خاتون» را زیر سپر سینه­ی خود کشید. دخترک فقط چشم­های­اش را بست.

ـ« شوما هیچی­ت نباشه آبجی. نامَردَم اگه بذارم یه تار مو از سرت ـ که واسه ما مقدسه ـ کم بشه.»

پای­اش را دراز کرد و با فشار، میز بزرگ وسط تعمیرگاه را به سمت در، هل داد. هم­چنان که روی زمین خمیده بودند، زنجیری را که از میانه­ی چرخ­های تعمیری گذرانده بود تا از گزند دست­بُرد در امان باشند، گرفت و به شدت کشید.

انبوه دوچرخه­ها با صدای مهیبی به حرکت درآمدند. صدای خراشنده­ی آهن و سیمان کفِ تعمیرگاه، در برابر همهمه و نعره­های مردم بیرون، چیزی نبود. دوچرخه­ها را با لگد به سمت در کوبید. کلون را به آهسته­گی انداخت. پنجره هم که حفاظ داشت. پس زیاد جای نگرانی نبود.

« یا مرگ یا مصدق! یا مرگ یا مصدق!»

جمعیت کم­کم بیش­تر می­شد. فریادها نزدیک­تر به گوش می­رسید. باقی­ی دکان­ها یا بسته می­شدند یا مورد هجوم قرار می­گرفت­اند. «علی» زیر لب گفت:

ـ« خوبه باز اینا روشن­فکراشن که این طوری عربده می­زنن و شیشه می­شکونن. انگاری دکون ملتِ مِلکِ طلقه­ی مصدقه؛ واسه خالی کردن عقده. چه جماعتیه که دم از صلح می­زنه با دعوا؟... مگه آشتی­ی به زور فحش­ام هس؟»

«خاتون» سکوت کرد. از پدرش هم چیزی نشنیده بود که بخواهد نقلی کند.

«  یا مرگ یا مصدق!»

صداها گواهی می­داد که یکی بیرون، مردم را به سکوت دعوت می­کند. آرام­آرام فریادها خاموش شد. صدای اذان، از دور دست به گوش می­رسید. وقتی سخن­ران، جمله­ی اول را گفت، «خاتون» زیر لب خواند:

ـ«این صدای آقاجونه!»

صدا می­گفت:

ـ«صلح!... آرامش!... دوستی!... مگر ما چی می­خوایم از این دولتِ صادق؟ دوره­ دوره­ی قحطی­ی نان و برنج ِتیار نیست که ما گرسنه­تریم به یک جو شعور آدم ِسیاست­مدار. حالا که یکی آمده از گردِ راهِ قدرت، خبر از آرامش می­ده مردم ناآرام رو، چرا به دل نمی­ذارین کار کنه اعلاحضرت؟ جماعتی که هشتی داشت گِروی هفت، نه خبر از پلشتی داشت نه بوی نفت، خبرگرفت به یمن این مردِخوش­خبر! حالا چرا شاهنشاه و برخی دولتی­ها مخالف­ان با این پیرمبارز، داستانی­­ی که باید به چاه گفت از دردِ بی­هم­دردی!

مملکت پشت قباله­ی هیچ کسی نیس که داعیه­دارش کسی باشه از بالا و پایین حکومت! نفت، حقه. نعمته. چرا کمر بستین به خفه کردن صدای حق؟ که ملت صدای خودش رو از گلوی این پیر می­شنوه تو این برهوتِ بی­صدایی؟

امروز همه­ی ما، مصدق­ایم. مردم یک­پارچه مصدق­ان. هر تازه­رسی به گهواره و هر دکتر و مهندسی به اداره، هر کسبه­ای به بازار، هرطبیب، هر بیطار، امنیه، عدلیه، همه و همه، مصدق شدن به میمنتِ صِدق...»

صدا از بیرون می­آمد. «علی» ساکت مانده بود و چیزی نمی­گفت. ناگهان فضای تعمیرگاه، تیره و تار شد. یکی از پشت پنجره، کاغذ بزرگی را بر شیشه­ی نیم­شکسته چسباند. باز این بهتر بود. چرا که حالا دیگر داخل را نمی­شد به هیچ وجه از بیرون دید. عبور نور از کاغذ، سایه­ی تصویر مصدق را روی ابزارها انداخت. درست در امتداد میزی که چاقوهای کهنه، روی آن قطار شده بودند.

ـ«... پس تا زنده­ایم، تا نفسی هست، تا غیرتی هست، تا اسم ایرانی یدکه با ما تو این خرابه و ویرانی، تا آبرو و شرف و ناموس و وجدانی داریم توی این تاریکی­ی بی فانوس، فریاد می­زنیم؛ یا مرگ! ... یا مصدق!»

شعارها بالاگرفت. مردم دوباره هورا کشیدند. تشویق­ها و همهمه­ها دور و دورتر شد. و مدتی بعد؛ سکوت.

«علی» در میان تیره ـ روشن کارگاه، از جا برخاست و «خاتون» از زیر تنه­ی بلند و عضلانی­ی او، بیرون آمد. انگار مرد، دیگر به چیزی جز «خاتون» می­اندیشید.

زنجیر و قفل دوچرخه­ها را در مشت گرفت و با شدت کشید تا به سمتِ دیگر کارگاه ببرد. میز را سرجای خودش گذاشت. چاقو را برداشت تا دوباره مشغول تیزکردنش شود. «خاتون» از یک سو، سکوتِ «علی» را دوست نداشت و از سویی از آن همه جوان­مردی و دل­پاکی، خوش­اش آمده بود:

ـ« باس ببخشید که مزاحمتون شدم داش­علی!...»

ـ« این چه فرمایشاتی­ی می­کنین آبجی!... همینه دیگه. مملکتِ ایرونه. یه روز سر از خواب ور می­داری مصدقی هستی، تا شوم­اش هزاربار می­چرخی عینهو سیبی که بالا بندازی. ما کاسبا خو گرفت­ایم با این حکایتِ ولنگار. صُب نونمون به عطسه­ی فلان­الدوله بنده، شب، آبمون به سرفه­ی فلان­الممالک!»

ـ« در هر حال، مزاحم شدم.»

ـ« مراحمین شوما آبجی!...»

گردونه­ی ساینده، لبه­ی تیز چاقو را به خراشیدن و تراشیدن گرفت. «خاتون» نگاهی به تصویر مصدق کرد:

ـ« فک می­کنین داش­علی، این مصدق با شاه بتونه دربیافته؟»

«علی» نگاه لب­خنده­آمیزی به «خاتون» انداخت:

ـ« چه فرمایشاتی می­فرماین آبجی!... ما سر مون تو دکون و رزق و روزی خودمونه. از سیاست چیزی حالی­مون نیست هیچ. ما فقط فهمیدیم یه روز تابگیری­ی چرخ دوچرخه­ی خلایق عایدی­ی خوبی داشت؛ که نذر بود چرخ گردنده رو بچرخون­ایم تا مددی­ی مولا و خدا، بچرخه چرخ ِگردون ِتابدار ِزنده­گی­ی خودمون. اما حالا روزی­ی ما افتاده به تیزی و قمه و چاقوی مشتی قداره­کش؛ که یحتمل، بازار قداره­کشی و چارسوق بستن و به عربده چرخو گردوندن، امروزی تره تو این شهر ِویرون.

یه روز، زور نذر و شمع ِسقاخونه­ی حضرت جواب می­داد، دعای ننه بود و خنده­ی آقام، سفره با نون بیاتِ سنگک هم سفره بود، امروزه روز موزر و چماق ِامینه­اس و عربده­ی گنده­لاتی. قرونی یه قرون توفیر کرده روزگار «خاتون» خانوم!...

ما همینو از دنیا فهمیدیم که خلایق دیگه واسه عشق، باس دلیل و سجل­احوال و سندِ ثبتِ محضر بیارن، اما دل­ات که بخواد کسی رو به تیر و تخته­ی دوقبضه­ی تهمت و فحش و ناروا بگیری، کسی ازت مدرک نمی­خواد واسه اثباتِ صداقت.

نه مصدق­اش می­تونه خلایقو عاشق کنه، نه نفت­اش ملتو خوش­بخت. ایرونی جماعت به کیش و ایمون ِتوسری و هوچی­گری و تیزی و قمه، مسلمون­تره تا به مهربونی و دل­بری و چرب­وچیله­گی­ی دیزی­ی توی قابلمه!... ای!... ای!... دیگه تا کی بتون­ایم نقل ِعاشقی کنیم،... خدا عالمه!»

ـ« شما که نقل­ات، نقل ِعاشقیه­ی به لفظِ برادری. کم دیگه پیدا می­شه مردایی که دل­شون به چرخ ِگردون ِچرخه­ی مردمه و دستشون به تیزی­ی ناتیز ِگزلیکِ مطبخ. اگه روزی مقدر به ضامنی­ی «شیبون» باشه؛ چه تیزی­ی مسلخ، چه تابگیری­ی چرخ!... هردوش رسم ِ نون ِ پهلوونه، داش­علی! گاهی به این می­رسه گاهی از اون.»

ـ« آبجی­مونی «خاتون» خانم. هر چی می­فرماین به دل می­شینه اجباری؛ چون از دل می­گی تو این دوره­ی بد دلی؛ خیلی وقته باس اینو عارض می­شدم؛ این دل ِما...»

صدای شلیکِ گلوله­ای، حرف را در دهان «علی» خشکاند. هنوز از میانه­ی کارگاه تا پنجره نرسیده بود که دید مردم از سمتِ دیگر خیابانی که رفته بودند، باز می­گردند. همهمه، بلندتر و وحشتناک­تر از آن بود که بتوان صدایی را تشخیص داد.

صداها و ناله­ها در هم می­آمیخت. ملغمه­ای از شیون و شراره و شتم. دور و بری­های «شیبان­خان» را می­شد از آن سوی گذر ِبازار، تشخیص داد. «شیبان» به هواداری از شاه و در مخالفتِ با مصدق، هواداران چماق به دست­اش را راهنمایی می­کرد. جمعی از این سو، گروهی از آن سو. فریادها و شعارها، نرم­نرم، وضوح بیش­تری ­می­گرفت:

« مرگ بر مصدق!... مرگ بر مصدق!»

هر دوسوی جماعت به هم رسیدند. «خاتون» از گوشه­ی پنجره می­توانست پدرش را میان آن همه غبار و هوار، تشخیص دهد. هر قدمی که دو سوی تظاهرکننده­گان به هم نزدیک­تر می­شدند، قلب دخترک، بیش­تر می­کوفت. مخالفان و موافقان؛

«علی» می­دانست که اگر دوگروه به هم برسند، کارزار سخت و خونینی در راه خواهد بود. جلوتر آمد و آهسته گفت:

ـ« آبجی!... آقاجون­تون سرور ما هستن، پدر ما هستن؛ نمی­ذاریم یه تار مو از سرشون کم بشه.»

«علی» چاقوی مطبخی را برداشت، در تعمیرگاه را باز کرد و بیرون پرید؛ هنوز جماعتِ مصدقی­ها مانده بود تا برسند.

«خاتون» فقط نگاه می­کرد. هیچ­کاری از او بر نمی­آمد. زیر لب دعا می­خواند و به اطراف فوت می­کرد:

ـ« یا امام غریب!... علی رو سپردم دستِ خودت. خدایا! اتفاقی نیافته به خلافِ دل. که تاب نداره دل، دیدن زخم ِدل­دار رو...یا امام غریب!...»

در هجوم فریادها، غبارها و دشنام­ها  خشم­ها، پیکر«علی» گم و ناپدید شد. نوچه­های «شیبان» از هر طرف که می­رسیدند، ضربه­ای می­خوردند و زوزه­کشان از سمتی می­گریخت­اند. هجوم و نعره­های «علی» چنان در جمعیتِ هوچی­گران ولوله انداخت، که در یک لحظه، همه را متوجه خود کرد. قداره­ها و قمه­ها کشیده شدند، قداره­کشان حمله کردند. کم­کم مصدقی­ها هم رسیدند و رو به روی تعمیرگاه، جمع شدند. گاری هم رسید.

«خاتون» پدرش را روی گاری می­دید که چه طور با تعجب به «علی» نگاه می­کند. می­خواست فریاد بزند و از پدر کمک بخواهد تا «علی» را یاری کنند. ولی می­اندیشید پدرش مسلمن به کمکِ جوان، خواهد شتافت.

صداها، خاموش شد. فریادها خوابید. نعره­ها آرام گرفت.

...و پیکر خونین «علی» با زخم­های کاری­ی بی­شمار، روی زمین افتاد.

هر دو سو، در هم خیره مانده بودند.

«خاتون» صدای پدرش را شنید:

ـ« مملکتی که شاه نداشته باشه، لامحاله صاحب نداره!... مصدق؛ با شاهنشاه درافتاده و این، یعنی مملکتی رو بی­صاحب خواستن. ما نمی­خوایم کسی رو که پدر ایران رو نمی­خواد؛... ما فریاد می­زنیم؛ مرگ بر مصدق!... مرگ بر مصدق!...»

« مرگ بر مصدق!... مرگ بر مصدق!»

***

«خاتون» وقتی از کنار جنازه­ی «علی» گذشت، سعی می­کرد به تن­اش نگاه نکند. خیره­ی دست­های­ «علی» بود... که چاقو را از تیغه در میان مشت داشت، تا فقط با دسته­ی آن، جمعیت را دور کند...!

.

با پیش­کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 4:48 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |