دخترکم!
بابا برای صبح، خورشید آورده بود، اما گفتی هوای این خانه، عجیب ابری ست. بابا برایات، صبح، یک بغل بوسه و آفتاب آورده بود، اما گفتی اینجا، کلاغهای خزانزده، قناری گشتهاند.
دخترشادی!
چرا گریه میکنی؟ هنوز روزهای شاد و سپید در راه است. این باغچه تازه دارد شکوفه میکند که تگرگ، آن همه خشمگین شده!... نترس!... تو سد شکوفه دادهای اما آفت، تنها به علفهای هرزه رسید.
عزیزکم!
بیا بخند!... روزهای آفتابیی آشتی، پشت این شیشههای ناصبور، حکایتها دارد که ما خواستهایم پرستوهامان را در میان ِزاغها، پرواز دهیم.
نگاه کن! یک آسمان به رنگِ توست. دیگر چه هراسی داری از عبور تیرهی گاهگاه چند لکهی ابر؟... این آفتاب را هیچ غباری، تاریک نخواهد کرد.
آشتیی سبز!
به سمت چمنزارهای زرد و خشکیده برو! به سوی درختان ناراست و شکسته بپر! به جانبِ کوتاهترین بوتههای خار بخرام، که هر چه خشکیدهتر و ناراستتر و کوتاهتر، به حس ِبخشایش ِبهارانهی تو، نیازمندتر است.
دخترکِ رنگینکمانیام!
وقتی شاخههای مهرت، بلند و گستریده و سبزآجین باشند، دیگر چه هراسی از ضربههای زخمساز دارکوب؟... وقتی بلند و درخشنده و صلحآمیز باشی، دیگر چه ترسی داری از نغمهی بدآواز ِغروب؟... که همیشه فصلهای تند و تیره و سنگین، قربانیان تندی و تیرهگیی خویشاند.
دوشیزهی آب!
تو اخمها را لبخنده باش!... زخمها را پذیرنده باش!... خشمها را شنونده باش! و گیسوی بلندِ آشتیات را چنان رها کن، که سایههای غصه و نفرت؛ در حضرتِ متبرکات، به سجده درآیاند.
فرشتهی نیک!
تو اسمی از خدا را برگزیدهای! که رحمان و رحیم بودن، خدایی بودن است. نه این است که نشنیدهایم تا بر خدا بُخل و بُغض و دشمنی، بندند؟... پس بالهای آبیی آزادیات را به چه میخواستی؟... اینک زمان ِکاشتن ِدانهی بخشش و برداشتن ِجوانهی درخشش رسید. پرواز کن و گردهی بهارانهای را که در دامن ِبلندِ محبتات داری، به سطح دشنه و دشنامها بریز؛ که فرشتهگان یقین میدانند از هر دشنه، سپیداری و از هر دشنام، آبشاری خواهد رُست.
دختر ِپروانه!
این رعدهای خروشنده، پیامبران ِظهور «رنگینکمان»اند. هراس ِخیس ِبالهای پولکنشانات را در سایهی تردیدها پنهان نکن!... که در محضر خورشید، هر رگبار ِزودگذاری، پیکِ بهاری ست. امروز که خورشید را نشانه گرفتهای، حرفهای تازه بگو!... که خاموشان ِسخن ستیز، آرزوداران ِسکوتِ همیشهگیاند.
آبروی آفتاب!
وقتی شمیم گلی در باغ را تنفس میکنی، دیگر چه فرق دارد اگر ساقه، خار داشت؟... وقتی رسیدهای، دیگر چه فرق دارد اگر باغ، حصار داشت؟... اکنون تو با شکوفهی لبخند، دستی بر آب و چشمی بر آینه، با موجخیز گیسوی شبرنگ و شبستیز، از کولهبار خواندن و لبخندهها، پُری.
جز اندکی که خشکیی سرما، گرفتهاند، باقی در انتظار تو هستاند؛... میپَری؟
ای آشنای صبح!
آن روزها گذشت؛ امروز را سلام و تبسم کن!... اینک، پرندهگانی که درهای گشودهی قفس را هنوز، باور نکردهاند، وآنان که تا آستانهی پرواز آمدند و دوباره سر در آشیان ِهراس نهادند، آنان که عبور ِتیره و شتابناکِ ابرهای کوچک را، پیغام ِ بدشگون ِبازگشتِ زمستان خواندند، با موسیقیی دوستییی که خواهی خواند، کمکم جرأتِ آغاز میگیرند، کمکم رخصتِ پرواز میگیرند.
در گوشهای شادمانه به جز نبض ِ رقص نیست. از رنگها بپَر. یک آسمان به رنگ تو اینجاست. آزاد و شاد باش!