تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - پیامبران ِظهور

دخترکم!

بابا برای صبح، خورشید آورده بود، اما گفتی هوای این خانه، عجیب ابری ست. بابا برای­ات، صبح، یک بغل بوسه و آفتاب آورده بود، اما گفتی این­جا، کلاغ­های خزان­زده، قناری گشته­اند.

دخترشادی!

چرا گریه می­کنی؟ هنوز روزهای شاد و سپید در راه است. این باغچه تازه دارد شکوفه می­کند که تگرگ، آن همه خشمگین شده!... نترس!... تو سد شکوفه داده­ای اما آفت، تنها به علف­های هرزه رسید.

عزیزکم!

بیا بخند!... روزهای آفتابی­ی آشتی، پشت این شیشه­های ناصبور، حکایت­ها دارد که ما خواسته­ایم پرستوهامان را در میان ِزاغ­ها، پرواز دهیم.

نگاه کن! یک آسمان به رنگِ توست. دیگر چه هراسی داری از عبور تیره­ی گاه­گاه چند لکه­ی ابر؟... این آفتاب را هیچ غباری، تاریک نخواهد کرد.

آشتی­ی سبز!

به سمت چمن­زارهای زرد و خشکیده برو! به سوی درختان ناراست و شکسته بپر! به جانبِ کوتاه­ترین بوته­های خار بخرام، که هر چه خشکیده­تر و ناراست­تر و کوتاه­تر، به حس ِبخشایش ِبهارانه­ی تو، نیازمندتر است.

دخترکِ رنگین­کمانی­ام!

وقتی شاخه­های مهرت، بلند و گستریده و سبزآجین باشند، دیگر چه هراسی از ضربه­های زخم­ساز دارکوب؟... وقتی بلند و درخشنده و صلح­آمیز باشی، دیگر چه ترسی داری از نغمه­ی بدآواز ِغروب؟... که همیشه فصل­های تند و تیره و سنگین، قربانیان تندی و تیره­گی­ی خویش­اند.

دوشیزه­ی آب!

تو اخم­ها را لب­خنده باش!... زخم­ها را پذیرنده باش!... خشم­ها را شنونده باش! و گیسوی بلندِ آشتی­ات را چنان رها کن، که سایه­های غصه و نفرت؛ در حضرتِ متبرک­ات، به سجده درآی­اند.

فرشته­ی نیک!

تو اسمی از خدا را برگزیده­ای! که رحمان و رحیم بودن، خدایی بودن است. نه این است که نشنیده­ایم تا بر خدا بُخل و بُغض و دشمنی، بندند؟... پس بال­های آبی­ی آزادی­ات را به چه می­خواستی؟... اینک زمان ِکاشتن ِدانه­ی بخشش و برداشتن ِجوانه­ی درخشش رسید. پرواز کن و گرده­ی بهارانه­ای را که در دامن ِبلندِ محبت­ات داری، به سطح دشنه و دشنام­ها بریز؛ که فرشته­گان یقین می­دانند از هر دشنه، سپیداری و از هر دشنام، آبشاری خواهد رُست.

دختر ِپروانه!

این رعد­های خروشنده، پیامبران ِظهور «رنگین­کمان»اند. هراس ِخیس ِبال­های پولک­نشان­ات را در سایه­ی تردیدها پنهان نکن!... که در محضر خورشید، هر رگبار ِزودگذاری، پیکِ بهاری ست. امروز که خورشید را نشانه گرفته­ای، حرف­های تازه بگو!... که خاموشان ِسخن ستیز، آرزوداران ِسکوتِ همیشه­گی­اند.

آبروی آفتاب!

وقتی شمیم گلی در باغ را تنفس می­کنی، دیگر چه فرق دارد اگر ساقه، خار داشت؟... وقتی رسیده­ای، دیگر چه فرق دارد اگر باغ، حصار داشت؟... اکنون تو با شکوفه­ی لب­خند، دستی بر آب و چشمی بر آینه، با موج­خیز گیسوی شب­رنگ و شب­ستیز، از کوله­بار خواندن و لب­خنده­ها، پُری.

جز اندکی که خشکی­ی سرما، گرفته­اند، باقی در انتظار تو هست­اند؛... می­پَری؟

ای آشنای صبح!

آن روزها گذشت؛ امروز را سلام و تبسم کن!... اینک، پرنده­گانی که درهای گشوده­ی قفس را هنوز، باور نکرده­اند، وآنان که تا آستانه­ی پرواز آمدند و دوباره سر در آشیان ِهراس نهادند، آنان که عبور ِتیره و شتاب­ناکِ ابرهای کوچک را، پیغام ِ بدشگون ِبازگشتِ زمستان خواندند، با موسیقی­ی دوستی­یی که خواهی خواند، کم­کم جرأتِ آغاز می­گیرند، کم­کم رخصتِ پرواز می­گیرند.

در گوش­های شادمانه به جز نبض ِ رقص نیست. از رنگ­ها بپَر. یک آسمان به رنگ تو این­جاست. آزاد و شاد باش!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:38 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |