تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - بعد از جدایی­ها

سلام ایلا!

تو که حرف می­زنی، فکر می­کنم که بهار آمده است. و من هِی بهانه­ی بوی عشق می­گیرم و بوسه. بهانه­های ساده­ی من، بهانه­ی ساده­ی زنده بودن­اند.

سلام زنده­گی!

تو که می­آیی، من مدام، فکر می­کنم که مادرم این­جاست. با سینی­ی چای و لب­خند. و نمی­دانی که چه قدر دل­ام برای حضورش تنگ شده! و من به بهانه­های ساده­ای زنده­ام. بهانه­های ساده­ای از جنس دیدار!

سلام ساده!

تو مثل همه­ی ما هستی. و هیچ کس مثل «ایلا»ی من نیست. لطیف و عزیز.

این­روزها انتظار آمدن­اش را می­کشم. دارد می­آی­اد. پس از ده سال! پس از ده سال! و حالا چه­گونه باور کنم که این «ایلا»ی ده سال پیش ِمن است.

ده سال دیرتر...

ده سال پیرتر...

هیچ کس درمیان شما هست که پس از ده سال دوری، امید به دیداری دوباره داشته باشد؟... اگر هست، می­دانید که چه حس عمیق و لطیفی ست.

نمی­توان­ام باور کنم که این اوست. از پس ِغبار سال­ها می­آی­اد و به من نزدیک می­شود. و ما خواهیم توانست که دیگربار، آن عاشقانه­ترین نگاه­هایی را که گم کرده بودیم، در مردمکِ چشمان هم، بازبیابیم.

چه قدر لطیف!

چه قدر عزیز!

تو خواهی آمد... به زودی بر این خانه مهمان خواهی شد و پیش از آن که مهمان شوی، صاحبِ این خانه­ای. می­آیی و من شادمانه­ترین سروده­های زنده­گی­ام را به تو پیش­کش خواهم کرد. می­آیی و من از برهوتِ ده سال تنهایی و گم­گشته­گی، رها خواهم شد. می­آیی و من اشعارم را دیگر به نام نامی­ی تو خواهم نوشت. به نام ِنامی­ی تو خواهم سرود. به نام نامی­ی تو خواهم خواند.

تو خواهی آمد. و من از امروز؛ ترانه­های زیبای خاطرات­ام را با تو مرور می­کنم و چه شیفته­وار، به دنبال آن نوای قدیمی­ی شادمان­ام که خبر از آمدن ِفردای­ات می­داد:

ـ «بعد از جدایی­ها

آن بی­وفایی­ها

فردا تو می­آیی؛ فردا تو می­آیی!

بعد از گسستن­ها

آن دل شکستن­ها

فردا تو می­آیی؛ تو می­آیی؛ تو می­آیی!...»

و من امشب برآن­ام که تا سحرگاه، مِی بنوشم. زیباترین ِجامه­های­ام را بپوشم. خانه را بروب­ام. اتاق­ها را تزیین کنم. عود و سندل و شمع­ها را بیآرای­ام. پرده­ها را غبار گیرم. آیینه­ها را آه کشم؛... و منتظر بردرگاه نشین­ام تا از بر این خانه­ی کوچکِ خوش­بختی، قدم بگذاری.

ده سال است که انتظار این روزها را کشیده­ام. ده سال است که آمدن­ات را ثانیه زده­ام. ده سال است که حس بودن­ات را هجی کرده­ام. ده سال است که شرابِ سُکرآور ِمستِ چشم­های­ات را ـ قطره به قطره ـ در شعرهای­ام چکیده­ام، ده سال؛ ده سال؛... و فردا؛... تو می­آیی.

هیچ­کس نخواهد دانست که میان ِدست­های ما چه فاصله­ها افتاد!؟ هیچ­کس ـ جز من و تو ـ از بُغضی که میان حنجره­های­مان شکسته شد، آگاهی نیافت و هیچ­کس ـ جز من و توـ در مرزی که میان پنجر­ه­های­مان بسته شد، راهی نیافت.

فردا، بُغض­ها رو مرزها می­شکند. فردا دست­ها و دیده­ها، دوست­ها و دل­داده­ها هست­اند.

بی­گمان من ده سال، حسرتِ عشق ِدیگران را خورده­ام و به عاشقی­ی میان ِدل­داده­گان، حسادت ورزیده­ام. اما فردا، خدا مرا مایه­ی رشکِ همه­ی عاشقان ِدل­داده خواهد کرد و اگر این است که دعای هر عاشقی که به وصال معشوق می­رسد، می­گیرد، دست به دامان ِخدا برمی­آورم و دعا می­کنم؛

الهی!

الهی!

الهی!

الهی! به حق ِهمه­ی این سال­ها که مرا در تنهایی و وحشت، آماده­ی پذیرش فردا و فرداهای به­تر کرده­ای؛

الهی! به حق همه­ی روزهای سختی و دوری، ساعات ناخوش و رنجوری، ثانیه­های فصل و مهجوری که سهم من قرار دادی؛

الهی! به حق همه­ی اشک­هایی که ما ـ هردو ـ ریختیم، تا فردایی که می­آی­اد را شادمانه بخندیم؛

به حق همه­ی رنج­هایی که ندادی و طاقتی که از ما سنجیده داشتی،

عاشقان ِراستین را به وصال معشوقان ِراستین، برسان!

خدایا!... روزی فرا برسد که هیچ کس از غم عشق، ننال­اد.

روزی بیای­اد که همه از حرارتِ عشق، داغ شوند.

روزی که همه­ی خام­ها، در تبِ عشق، پخته گردند.

و ما آن روز، زنده و ناظر لب­خند همه­ی عشاق باشیم.

ان­شاءالله.

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |