تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - مناجات نامه­ی آشتی

الهی!

کسی را اسیر ناروا و تهمت نکن!

الهی!

کسی را غریب و رها در غربت نکن!

الهی!

دست دعا به سوی تو بر می­دارم که جز تو در این غریب­ْخانه، کسی را ندارم.

تو رازهای پنهان می­دانی و نامه­های نهان، می­خوانی؛

تو بر اسرار کینه­ای که در سینه­ها ست، آگاهی و بر اقرار سینه­ای که خالی از کینه­هاست، گواهی؛

تو مُهر مِهر بر زبانم می­زنی، تا از گفتن ِعیبِ دیگران، دوری کنم؛

تو بشارتِ سعادت، از صبوری می­دهی، تا بر ناسزاها، صبوری کنم؛

الهی!

جز تو ندارم! یاری­ام دِه!

جز تو نشناسم! دل­داری­ام دِه!

جز تو به اسرار سینه­ی من، آگاه نیست؛ رازم با تو می­سُرای­ام،

جز تو به افکار دریرینه­ی من، آگاه نیست؛ نمازم را با تو می­آرای­ام،

الهی!

دشنامم می­دهند، دشمنم را اسیر دشنام مکن!

نامم را به زشتی می­برند، خصمم را زشت و بدنام مکن!

زبانم را بسته می­خواهند، زبان مخالفم را بسته نخواه!

قلبم را شکسته می­خواهند، قلبشان را شکسته نخواه!

الهی!

چون از پشت پرده­ی نفرت، مرا تهمتِ ناروا می­بندند، کینه­هاشان را بر من آشکارا مکن، تا مبادا از کسی در دل، عقده­ای بجوی­ام و سخن به ناشایست، بگوی­ام.

چون بی­نام و نشان، با آبروی­ام نردِ افترا می­بازند، نامشان را بر من آشکارا مکن، تا مبادا از نامی، دل چرکین شوم و آبرویی بریزم؛ و با ناآشنایی، درآویزم.

چون ندانسته و نشناخته، دلم را می­شکنند، کسی از ایشان را بر من آشکارا مکن، تا مبادا بشناسم و دلی بشکنم، سینه­ای به درد آورم و آهی برآوَرم.

الهی!

خشم خشمگینان را به محبتِ عریان، آراسته کن!

حسدِ حسودان را به آرامش بی­پایان، پیراسته کن!

بُخل بخیلان را به آسایش جاودان، تبدیل کن!

رنگِ هزارچهره­گان را به یک­رنگی­ی عیان، تعدیل کن!

الهی!

اگر تو فرموده­ای تا بر بَدی، صبر کنم و دندان بر جگر خونین گذارم؛

اگر تو فرموده­ای تا بر تهمت، سکوت کنم و از آرامش نامت، تسکین پذیرم؛

اگر تو فرموده­ای تا بر قضاوتِ ناعدل، چشم پوشم و بر بی­انصافان، خشم نگیرم؛

پس؛ ای خداوندگار صبور

ای داور روز حضور

ای آگاه به اسرار مَستور

ای دانای به غیب و ظهور

ای مونس قلب­های رنجور

ای غیرتِ عاشقان غیور

ای بینای بر عقل و شعور

با آشتی، قهر می­کنند؛ سخت است صبوری؛... پناهم تو باش!

با دوستی، دشمنی می­کنند؛ سخت است رنجوری؛... گواهم تو باش!

با محبت، تهمت می­بندند؛ سخت است دوری؛... هم­راهم تو باش!

الهی!

چه­گونه بر آن کس که نمی­شناسم، تهمت بندم؟ تو مرا از ناصافی­ها نگه دار!

چه­گونه بر آن کس که ندیدم، قضاوت کنم؟ تو مرا از بی­انصافی­ها نگه دار!

چه­گونه بر آن کس که نمی­دانم، خصومت وَرزم؟ تو مرا از تلافی­ها نگه دار!

الهی!

قلبی بده که تنها مجال عشق دهد؛ محبت را دوست دارم.

قلمی بده که که تنها رخصتِ صِدق دهد؛ صداقت را دوست دارم.

قدمی بده که تنها فرصتِ ر ِفق دهد؛ رفاقت را دوست دارم.

الهی!

ای همنشین تنهایی­ی گوشه­نشینان ِدر خلوت!

ای راه­نماینده­ی گم­شده­گان ِدر ظلمت!

ای عزیز دل­شده­گان ِدر عُزلت!

ای نگاهبان آبروی غریبان ِدر غربت!

الهی!

آه از آن زمان که شکسته قلبی، از جور سنگ، دستی به دعا بردارَد؛

آه از آن زمان که گسسته دلی، از جور نیرنگ، رو به سوی تو می­آوَرَد؛

آه از آن زمان که بی­گناهی، از جور خدَنگ، زخم­های­اش را به تو می­سپارَد؛

آه از آن آهِ سپیده دَم؛

آه از آن بی­گناهِ متهَم؛

الهی!

جز تو نگهبانی بر آبروی­ام نیست؛ آبروی­ام را از تو می­خواهم!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی  |