تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - یادداشت های بیابانی

در خانه ام، پنجره ای ست که تنها رو به تو باز می شود.

اهل بیابان، آشنای آفتاب است و سوزش و ریگ. دل داده ی آب است و تن خسته ی سراب. سوار بی یار است و سر، به دار. بیابانی، چُگور و چکامه دارد؛ نعره های اش هق هق ِعاشقی ست. دل گویه های اش را به توفان می گوی اد، رنج های اش را به باد.

کویری­ها، زاده­ی سلام­اند و زاینده­ی قیام.

و چه تنهاست آن بیابان­گرد، که در ازدحام خیابان­های شهر، به دنبال روستای عاشقی ست!

چراغ را خاموش کن! شب؛ خوش!

اتاق برای تنهایی و لب­خند، به اندازه­ی کافی، تاریک است. نه من حضور نفس­های داغ تو را گم کرده­ام، نه تو لرزش پلک­های مرا، از یاد برده­ای!

هر بار هم که در طول خیابان، صدای بوق­های مکرر، انبوهِ دود، همهمه­ی تشویش و اضطراب­های پریشاننده، روی خط ساده­ی مغزم، نوارهای تیز و تند ترسیم می­کنند، پنجره­ای را به خاطر می­آورم که با رسیدن به خانه­ام، تنها به روی تو باز می­شود.

چراغ را روشن کن! چشم­های­ات را ببند!

این نور ناگزیر، تمام داشته­هامان را، فریاد می­کند. چیزی نیست. مشتی کتاب، چند تا قلم، و انبوهی از شعرهای ساده و تکراری. گاهی حضور خسته­ی شمعی، گاهی عبور خاکی­ی گلیمی، گاهی تجرّع داغ چای­ای و همیشه، ظهور چشم­های تو در طول این اتاق. با آن ردای بلند و کشیده، با آن تبسم همواره.

هر بار که خالی­ی این خانه، رسواگران ِدستِ تهی­مان می­شود، هر بار که شعاع­های نور چراغ، جارچیان ِنداشته­هامان می­گردد، هر بار که عریانی­ی دیوارها، روایت­گران ِساده­گی و صبرند، پنجره­ای را به خاطر می­آورم که در خانه­ام، تنها به روی تو باز است.

کاغذ را بردار! نامه را تمام کن!

نشانی­ی تو کجاست؟ تو از کدام سوی شهرهای جنوب، تا این­جایی که من نشسته­ام، آمده­ای؟ در این مدار بسته­ی سبز، تو از کدام شمال رسیدی که این گونه بهار تا بهار، پر از شکوفه و طرواتی؟

ما نامه­های ساده و پنهان ِبسیاری را سوزانده­ایم که هیچ­گاه به مقصدِ نگاه­هامان، فرستاده نگشت. و خطوط عاشقانه­ی بسیاری بود که نه فرصتی برای نوشتن داشت، نه جرأتی برای خواندن. این رسم مردهای کویر است که نامه­های عاشقانه­شان را ـ خود ـ می­نویسند، ـ خود ـ می­خوانند و ـ خود ـ می­گری­اند؛ آن­گاه، می­سوزانند.

کویری­های حوالی­ی ما، همه در خانه­هاشان، گلیم و قلم دارند تا بوی خاک و عشق را هرگز از یاد نبرند.

این جا وقتی هوا گرفته است، وقتی تمام بُغض ِابر، یک­جا بر سطح سقف­ها می­بارد، وقتی که زیر ریزش ِبی­امان اشک، راهی به سرپناهی می­جوی­ام، پنجره­ای را به خاطر می­آورم که در خانه­ام، تنها به روی تو باز می­شود.

کتاب را ببند! نامه را... نخوان!

دیگر چه فرق می­کند امروز چندم است؟ تمام زمستان را کنار پنجره­ام، هفت سین گذاشته­ام که عید بود. سرود بود. سبز بود. سلام و ساده­گی و سخاوت بود. سپیده و ساز بود. تمام شعرهای خوب، وقتی که غمگینی، مرثیه­های رنج و ناخرسندی­اند. اما تو وقتی باشی، من رنج­های همه­ی عالم را کوه به کوه، بر دوش می­کشم.

هیچ نامه­ای به مقصد نخواهد رسید، اگر که نشانی­اش را به سکوت، بنویسی.

چه گونه بنویسم از آن نشانی، که نمی­دانم کجاست؟ اما هست.

من شعر می­گوی­ام، تو ترانه می­شوی. نگاه می­کنم، آسمان می­شوی. گریه می­کنم، لب­خند می­شوی. آه می­کشم، نفس می­شوی. تنها می­شوم، ...

و همیشه آن زمان که تنها می­شوم، به یاد می­آورم در کویرْخانه­ام، پنجره ای ست که فقط رو به تو باز می شود... رو به آسمان و آفتاب؛ رو به ابر و آب!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط آرش خیرآبادی