در خانه ام، پنجره ای ست که تنها رو به تو باز می شود.
اهل بیابان، آشنای آفتاب است و سوزش و ریگ. دل داده ی آب است و تن خسته ی سراب. سوار بی یار است و سر، به دار. بیابانی، چُگور و چکامه دارد؛ نعره های اش هق هق ِعاشقی ست. دل گویه های اش را به توفان می گوی اد، رنج های اش را به باد.
کویریها، زادهی سلاماند و زایندهی قیام.
و چه تنهاست آن بیابانگرد، که در ازدحام خیابانهای شهر، به دنبال روستای عاشقی ست!
چراغ را خاموش کن! شب؛ خوش!
اتاق برای تنهایی و لبخند، به اندازهی کافی، تاریک است. نه من حضور نفسهای داغ تو را گم کردهام، نه تو لرزش پلکهای مرا، از یاد بردهای!
هر بار هم که در طول خیابان، صدای بوقهای مکرر، انبوهِ دود، همهمهی تشویش و اضطرابهای پریشاننده، روی خط سادهی مغزم، نوارهای تیز و تند ترسیم میکنند، پنجرهای را به خاطر میآورم که با رسیدن به خانهام، تنها به روی تو باز میشود.
چراغ را روشن کن! چشمهایات را ببند!
این نور ناگزیر، تمام داشتههامان را، فریاد میکند. چیزی نیست. مشتی کتاب، چند تا قلم، و انبوهی از شعرهای ساده و تکراری. گاهی حضور خستهی شمعی، گاهی عبور خاکیی گلیمی، گاهی تجرّع داغ چایای و همیشه، ظهور چشمهای تو در طول این اتاق. با آن ردای بلند و کشیده، با آن تبسم همواره.
هر بار که خالیی این خانه، رسواگران ِدستِ تهیمان میشود، هر بار که شعاعهای نور چراغ، جارچیان ِنداشتههامان میگردد، هر بار که عریانیی دیوارها، روایتگران ِسادهگی و صبرند، پنجرهای را به خاطر میآورم که در خانهام، تنها به روی تو باز است.
کاغذ را بردار! نامه را تمام کن!
نشانیی تو کجاست؟ تو از کدام سوی شهرهای جنوب، تا اینجایی که من نشستهام، آمدهای؟ در این مدار بستهی سبز، تو از کدام شمال رسیدی که این گونه بهار تا بهار، پر از شکوفه و طرواتی؟
ما نامههای ساده و پنهان ِبسیاری را سوزاندهایم که هیچگاه به مقصدِ نگاههامان، فرستاده نگشت. و خطوط عاشقانهی بسیاری بود که نه فرصتی برای نوشتن داشت، نه جرأتی برای خواندن. این رسم مردهای کویر است که نامههای عاشقانهشان را ـ خود ـ مینویسند، ـ خود ـ میخوانند و ـ خود ـ میگریاند؛ آنگاه، میسوزانند.
کویریهای حوالیی ما، همه در خانههاشان، گلیم و قلم دارند تا بوی خاک و عشق را هرگز از یاد نبرند.
این جا وقتی هوا گرفته است، وقتی تمام بُغض ِابر، یکجا بر سطح سقفها میبارد، وقتی که زیر ریزش ِبیامان اشک، راهی به سرپناهی میجویام، پنجرهای را به خاطر میآورم که در خانهام، تنها به روی تو باز میشود.
کتاب را ببند! نامه را... نخوان!
دیگر چه فرق میکند امروز چندم است؟ تمام زمستان را کنار پنجرهام، هفت سین گذاشتهام که عید بود. سرود بود. سبز بود. سلام و سادهگی و سخاوت بود. سپیده و ساز بود. تمام شعرهای خوب، وقتی که غمگینی، مرثیههای رنج و ناخرسندیاند. اما تو وقتی باشی، من رنجهای همهی عالم را کوه به کوه، بر دوش میکشم.
هیچ نامهای به مقصد نخواهد رسید، اگر که نشانیاش را به سکوت، بنویسی.
چه گونه بنویسم از آن نشانی، که نمیدانم کجاست؟ اما هست.
من شعر میگویام، تو ترانه میشوی. نگاه میکنم، آسمان میشوی. گریه میکنم، لبخند میشوی. آه میکشم، نفس میشوی. تنها میشوم، ...
و همیشه آن زمان که تنها میشوم، به یاد میآورم در کویرْخانهام، پنجره ای ست که فقط رو به تو باز می شود... رو به آسمان و آفتاب؛ رو به ابر و آب!