تقدیم به همه ی آنان که همیشه آخرین نفر بودند، آخرین انتخاب، و ای بسا که دیرترین انتخاب!
توُ لحظههای زردِ من، که تشنه بود و خسته بود
ثانیههای رُو به تو، یخ زده بود و بسته بود
من از سکوتِ چشم تو، مسافر ِزَمون شدم
گرچه از این حوالیام، غریب و بینشون شدم
آخر قصه یه نفر، میشه شریکِ کوچ ِباد
دِلو به دریا میزنه، میره و هرگز نمییاد
همیشه وقتی اومدی، که قصه ها تموم شدن
همیشه وقتی اومدی، که گریه ها حروم شدن
همیشه وقتی اومدی، که وقتِ رفتن ِمنه
تموم ِبُغض ِلحظهها میخواد دوباره بشکنه
تو اومدی، ولی چه دیر!...توُ فصل برگریز ِمن
نه! دیگه راهی نداره!... باید برَم عزیز ِمن
همیشه سقفِ آرزو، اندازهی ستاره نیست
فقط بدون؛ نیامدن، همیشه راهِ چاره نیست!
واسه عبور آخرم، بهانهی سفر،تویی
باید برم عزیزکم؛ که آخرین نفر، تویی!