پالتو پوستِ گرانقیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:
ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من میریم!»
«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه میبست و نیم نگاهی به کفشهای واکس نخوردهاش میکرد، اول زیر لب گفت:
ـ «چشم! با ماشین شما میریم!»
و بعد با صدای بلند پاسخ داد:
ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»
صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنههای کفش «سارینا» در راه پلهی آپارتمان، حکایت از این داشت که جملهی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.
ـ «تو کِی میخوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»
«آترون» با آن که میدانست صدایی به گوش همسرش نمیسد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفشها گذشت.
◙
«سارینا» دنده را عوض کرد و به سرعت از چراغ قرمز رد شد.
«آترون» با خونسردی گفت:
ـ «چراغ قرمز بود، ها!»
ـ «کور که نیستم. ولی الان همهی مهمونا رسیدن. منم متنفرم از این که بخوام دونه به دونه باهشون سلام و احوال پرسی کنم!»
«آترون» در حالی که کفشهایاش را به پشتِ شلوار میکشید، قبضهای جریمهی کهنهی روی داشبورد را نگاهی کرد:
ـ «داره زیاد میشه.»
«سارینا» نیم نگاهی به قبضها انداخت و پایاش را بیشتر بر پدال گاز، فشار داد:
ـ« یه سیگار برام روشن.»
«آترون» چند بار با کفِ دست روی جیب کت و شلوارش کوبید تا حجم پاکتِ سیگار را پیدا کند. اما چیزی نیافت؛
ـ «انگار فراموش کردم سیگارو بردارم. از بس هولم کردی. وقتی رسیدیم، تو برو بشین، من میرم سیگار میگیرم.»
ـ «لازم نکرده! الان یه جا نگه میدارم برو بخر. زشته من اولش تنها وارد بشم.»
«آترون» ابروها را بالا انداخت، نفس عمیقی کشید و به بیرون خیره شد.
◙
ـ «یه پاکت مارلبروی قرمز لطفن!»
فروشنده وقتی میخواست بقیهی پول را برگرداند، «آترون» با لبخند اشاره کرد که نیازی به این کار نیست. در راه برگشت به ماشین، نگاهی به همسرش انداخت که چه طور به آینه خیره شده و با وسواس صورتش را بررسی میکند.
نشست.
ـ «بریم!»
پاکت را گشود و پلاستیکِ آن را مچاله کرد تا داخل زیرسیگاری بیاندازد.
ـ «آی! داری چه کار میکنی؟... تو این ماشین آشغال نریز! بندازش بیرون!»
مرد، سیگار را روشن کرد. پک عمیقی زد و دودش را درون سینه نگه داشت.
«سارینا»، بدون آن که صورتش را بگرداند، گفت:
ـ «شیشه رو بده پایین!»
مرد، با فشردن دکمهای، شیشه را فروکشید. آن گاه در حالی که به ساعتش نگاه میکرد، خود را به سمتی خماند تا راحتتر پلاستیکِ مچاله را توی جیبش بگذارد:
ـ «دیر نمیرسیم. هنوز نیم ساعت دیگه وقت داریم.»
این را گفت و سیگار را به «سارینا» داد. زن آهسته انگشتان سفید و کشیدهاش را دور فیلتر، چمبره کرد. اولین کام را که گرفت، دوباره سیگار را «آرتون» بازگرداند:
ـ «آخ!... بیا بگیرش! یادم نبود. الان رژ لبم پاک میشه. حوصله ندارم تو اون شلوغی دنبال آینه ـ توالت بگردم که... »
حرف در دهانش بود که موتورسیکلتی با سرعت از کوچهای فرعی درآمد و درست، رو به رویشان سبز شد. «سارینا» جیغ خراشندهای کشید و دستهایاش را جلوی چشمش گرفت. «آرتون» برای یک لحظه احساس کرد کار موتوری تمام است. تنها توانست فرمان را دو دستی چنگ بزند و با تمام قدرت، آن را به سوی پیادهرو هدایت کند.
ماشین با صدای وحشتآور ترمز و سایش بلندِ لاستیک بر آسفالت، از فاصلهی اندکی مانده به پشتِ موتورسیکلت، رد شد و کمی دورتر، کنار جدول، ایستاد. به دنباله، ماشینهایی که میرسیدند، با فریادهای ممتدِ بوق از کنارشان میگذشتند و برخی سرعت را کم میکردند تا ببینند حادثهای رخ داده یا نه؟
موتور سوار، در ازدحام رفت و آمدها، گم شد.
«سارینا» دستهایاش را از صورت برداشت و مات و مبهوت به خیابان خیره ماند. «آرتون» در ماشین را گشود. آهسته سیگار را کف کفشش خفه کرد و فیلترش را به همراه پلاستیکِ مچاله شده، در اولین سطل زبالهی گوشهی پیاده رو انداخت.
«سارینا» که هنوز انگشتانش از شدتِ ترس میلرزید، نگاهش را از انبوه قبضهای جریمهی روی داشبورد به سمتِ «آرتون» لغزاند که چه طور بر روی خط عابر پیاده به آنسوی خیابان میرود.
ـ «این داره واسه خودش کجا میره؟ الان همهی مهمونا آمدن!... زشته من تنها وارد بشم.»
◙
? «سارینا»؛ نامی اصیل و ایرانی برای دختران، به معنای خالص و پاک
? «آترون»؛ نامی اصیل و ایرانی برای پسران، به معنای نگهدارندهی آتش.
.
با پیشکش درودهای ایرانی