تبليغاتX
این تارنویس تعطیل شده است. - مارلبروی قرمز

پالتو پوستِ گران­قیمتش را که پوشید، زیاد منتظر نماند:

ـ «آترون! من رفتم. اگر دیر بجنبی، جا موندی! امشب با ماشین من می­ریم!»

«آترون» هم چنان که گرهِ کراواتش را جلوی آینه می­بست و نیم نگاهی به کفش­های واکس نخورده­اش می­کرد، اول زیر لب گفت:

ـ «چشم! با ماشین شما می­ریم!»

و بعد با صدای بلند پاسخ داد:

ـ «الان میام سارینا جان! تا شما توی ماشین بشینی، من اومدم!»

صدای بسته شدن در و برخوردِ پاشنه­های کفش «سارینا» در راه پله­ی آپارتمان، حکایت از این داشت که جمله­ی آخر «آترون»، نشنیده مانده است.

ـ «تو کِی می­خوای قبول کنی که ما دو نفریم؟»

«آترون» با آن که می­دانست صدایی به گوش همسرش نمی­سد، این را گفت از قیدِ واکس زدن کفش­ها گذشت.

«سارینا» دنده را عوض کرد و به سرعت از چراغ قرمز رد شد.

«آترون» با خونسردی گفت:

ـ «چراغ قرمز بود، ها!»

ـ «کور که نیستم. ولی الان همه­ی مهمونا رسیدن. منم متنفرم از این که بخوام دونه به دونه باهشون سلام و احوال پرسی کنم!»

«آترون» در حالی که کفش­های­اش را به پشتِ شلوار می­کشید، قبض­های جریمه­ی کهنه­ی روی داشبورد را نگاهی کرد:

ـ «داره زیاد می­شه.»

«سارینا» نیم نگاهی به قبض­ها انداخت و پای­اش را بیش­تر بر پدال گاز، فشار داد:

ـ« یه سیگار برام روشن.»

«آترون» چند بار با کفِ دست روی جیب کت و شلوارش کوبید تا حجم پاکتِ سیگار را پیدا کند. اما چیزی نیافت؛

ـ «انگار فراموش کردم سیگارو بردارم. از بس هولم کردی. وقتی رسیدیم، تو برو بشین، من می­رم سیگار می­گیرم.»

ـ «لازم نکرده! الان یه جا نگه می­دارم برو بخر. زشته من اولش تنها وارد بشم.»

«آترون» ابروها را بالا انداخت، نفس عمیقی کشید و به بیرون خیره شد.

ـ «یه پاکت مارلبروی قرمز لطفن!»

فروشنده وقتی می­خواست بقیه­ی پول را برگرداند، «آترون» با لبخند اشاره کرد که نیازی به این کار نیست. در راه برگشت به ماشین، نگاهی به همسرش انداخت که چه طور به آینه خیره شده و با وسواس صورتش را بررسی می­کند.

نشست.

ـ «بریم!»

پاکت را گشود و پلاستیکِ آن را مچاله کرد تا داخل زیرسیگاری بیاندازد.

ـ «آی! داری چه کار می­کنی؟... تو این ماشین آشغال نریز! بندازش بیرون!»

مرد، سیگار را روشن کرد. پک عمیقی زد و دودش را درون سینه نگه داشت.

«سارینا»، بدون آن که صورتش را بگرداند، گفت:

ـ «شیشه رو بده پایین!»

مرد، با فشردن دکمه­ای، شیشه را فروکشید. آن گاه در حالی که به ساعتش نگاه می­کرد، خود را به سمتی خماند تا راحت­تر پلاستیکِ مچاله را توی جیبش بگذارد:

ـ «دیر نمی­رسیم. هنوز نیم ساعت دیگه وقت داریم.»

این را گفت و سیگار را به «سارینا» داد. زن آهسته انگشتان سفید و کشیده­اش را دور فیلتر، چمبره کرد. اولین کام را که گرفت، دوباره سیگار را «آرتون» بازگرداند:

ـ «آخ!... بیا بگیرش! یادم نبود. الان رژ لبم پاک می­شه. حوصله ندارم تو اون شلوغی دنبال آینه ـ توالت بگردم که... »

حرف در دهانش بود که موتورسیکلتی با سرعت از کوچه­ای فرعی درآمد و درست، رو به روی­شان سبز شد. «سارینا» جیغ خراشنده­ای کشید و دست­های­اش را جلوی چشمش گرفت. «آرتون» برای یک لحظه احساس کرد کار موتوری تمام است. تنها توانست فرمان را دو دستی چنگ بزند و با تمام قدرت، آن را به سوی پیاده­رو هدایت کند.

ماشین با صدای وحشت­آور ترمز و سایش بلندِ لاستیک بر آسفالت، از فاصله­ی اندکی مانده به پشتِ موتورسیکلت، رد شد و کمی دورتر، کنار جدول، ایستاد. به دنباله، ماشین­هایی که می­رسیدند، با فریادهای ممتدِ بوق از کنارشان می­گذشتند و برخی سرعت را کم می­کردند تا ببینند حادثه­ای رخ داده یا نه؟

موتور سوار، در ازدحام رفت و آمدها، گم شد.

«سارینا» دست­های­اش را از صورت برداشت و مات و مبهوت به خیابان خیره ماند. «آرتون» در ماشین را گشود. آهسته سیگار را کف کفشش خفه کرد و فیلترش را به همراه پلاستیکِ مچاله شده، در اولین سطل زباله­ی گوشه­ی پیاده رو انداخت.

«سارینا» که هنوز انگشتانش از شدتِ ترس می­لرزید، نگاهش را از انبوه قبض­های جریمه­ی روی داشبورد به سمتِ «آرتون» لغزاند که چه طور بر روی خط عابر پیاده به آن­سوی خیابان می­رود.

ـ «این داره واسه خودش کجا می­ره؟ الان همه­ی مهمونا آمدن!... زشته من تنها وارد بشم.»

? «سارینا»؛ نامی اصیل و ایرانی برای دختران، به معنای خالص و پاک

? «آترون»؛ نامی اصیل و ایرانی برای پسران، به معنای نگهدارنده­ی آتش.

.

با پیش­کش درودهای ایرانی

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط آرش خیرآبادی